<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375</id><updated>2011-12-19T20:07:18.834+03:30</updated><title type='text'>مومنتوگراف</title><subtitle type='html'>گاه‌نوشت‌هاىِ ميم. هامون، گردِ اين و آن.</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://momentograph.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>48</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-110352276496989341</id><published>2004-12-19T23:31:00.000+03:30</published><updated>2005-01-11T08:17:10.523+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;چهل و هشت&lt;br /&gt;يك‌شنبه، بيست و نهمِ همان.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خب چاره چى‌ست ديگر؟ «مومنتوگراف» بيش‌تر از چهار ماه نپاييد. دو هفته‌اي مى‌شود كه راهىِ «&lt;a href="http://mirdamadi.debsh.com/"&gt;حباب&lt;/a&gt;» شده ام. تنبلى كردم. بايد همان روز مى‌نوشتم. «مومنتوگراف» را با همه‌ىِ خيال‌هاىِ خام‌اش ـ خيال‌هايي كه چه زود نقشِ بر آب شد ـ وانهادم و رفتم تا با ياسر هم‌خانه شوم. ديگر ناىِ نوشتن براىِ «مومنتوگراف» را ندارم. سه/چهار هفته‌ىِ پيش «يادداشت‌هاىِ زيرزمينى»ِ داستايوفسكى را مى‌خواندم. آن‌چه را كه از همان آغاز، هنگامِ گشايشِ «مومنتوگراف»، مى‌خواستم بگويم، و گاه-و-بى‌گاه هم با زبانِ بى‌زبانى اين‌جا و آن‌جا آورده بودم، به طرزِ وحشتناكي، همه را يك‌جا در اين يادداشت‌ها يافتم. پس سخن‌ام را كوتاه مى‌كنم تا خود از زبان او بخوانيد. با اين توضيح كه مى‌بايست فعل‌ها را در ذهنِ خود يك مرتبه به گذشته بازگردانيد تا با حكايتِ «مومنتوگراف» جور بيايد. اميدوار ام حوصله كنيد و تمام‌اش را بخوانيد:&lt;br /&gt;«آيا ممكن است، مى‌تواند امكان داشته باشد، كه واقعاً شما اين‌قدر زودباور باشيد و، تصور كنيد كه من هرچه را كه نوشتم مى‌دهم به چاپ برسانند و علاوه بر اين بعد از چاپ نيز يك نسخه از آن را مى‌دهم به شما كه آن را بخوانيد و تعريف كنيد؟ اما يك مطلب هنوز براىِ من معما ست كه: اساساً چرا من شما را با لفظِ «آقايانِ من» مى‌نامم، و چرا طوري خطاب مى‌كنم كه تصور مى‌رود متوجه به خوانندگاني هستم و براىِ ايشان مى‌نويسم و مى‌گويم؟ نظيرِ آن‌چه را كه من در نظر داشتم اقرار و اعتراف كنم نه مى‌توان چاپ كرد و نه مى‌توان براىِ خواننده عرضه نمود و يا اقلاً من آن‌قدر استحكام و قدرتِ روحى در خودم سراغ ندارم كه چنين كاري بكنم، و اساساً داشتنِ آن را زايد مى‌دانم. اما توجه كنيد! فكري بسيار لطيف در سرم آمد. حالا ميل دارم كه حتماً آن را به شما هم بگويم. اين فكر مربوط است به مطلبي كه...:&lt;br /&gt;در خاطره‌هاىِ هر انساني چيزهايي وجود دارد كه نمى‌تواند آن‌ها را به همه‌كس بگويد؛ بلكه خيلى كه به خودش فشار بياورد مى‌تواند آن‌ها را فقط به دوستانِ نزديك‌اش بگويد و اقرار كند. مطالبِ ديگري نيز وجود دارند كه آن‌ها را حتا به دوستانِ نزديك‌اش نيز آشكار نخواهد كرد و از ايشان هم پنهان مى‌دارد و فقط مى‌تواند به خودش بگويد و آن‌ها را بداند و در حافظه‌اش تكرار كند؛ آن‌هم فقط در زيرِ قفل و مهرِ خاموشى. و بالاخره مطالبِ ديگري نيز وجود دارند كه انسان حتا از آن‌كه آن‌ها را به خودش نيز اقرار كند و بگويد مى‌هراسد [...].&lt;br /&gt;چندي قبل، همين تازگى‌ها، بود كه تصميم گرفتم چند تا از اتفاقات و واقعاتِ زندگىِ گذشته‌ام را به خاطر بياورم ولى موفق نمى‌شدم. همواره به اين خاطرات و واقعات كه مى‌رسيدم با ناراحتى و اشمئزازِ مخصوصي آن‌ها را دور مى‌زدم و در اطراف‌اش طواف مى‌كردم. اما حالا نه تنها به آن‌ها مى‌انديشم بلكه تقريباً مصمم شده ام كه آن‌ها را بنويسم. مى‌خواهم درست امتحان كنم و ببينم كه: آيا مى‌توانيم اقلاً در برابرِ خودِمان كاملاً بى‌ غل و غش و صادق و بى ريا باشيم. آيا همه‌چيز را اقلاً به خود مى‌توان گفت و از حقيقت نترسيد؟&lt;br /&gt;چون حرف‌ام به اين‌جا رسيد، مطلبي مى‌گويم: در يك موردِ مربوط كه درست به خاطر ندارم، هاينه اين‌طور گفته است كه شرحِ احوالاتي كه خودِ شارحين آن را نوشته باشند (اتوبيوگرافى) و اين‌كه كاملاً جانبِ حقيقت را مرئى داشته و به‌راستى وفادار مانده باشد مطلقاً وجود ندارد. هيچ‌وقت بشر نمى‌تواند در موردِ خودش تمامِ حقيقت را بنويسد. به عقيده‌ىِ هاينه مثلاً روسو در كتابِ «اعترافات» حتماً در موردِ شخصِ خودش دروغ گفته است و خود را متهم كرده است و حتا دانسته و تعمداً، فقط به خاطرِ شهرت‌طلبى، اين دروغ را گفته است و بر من مسلم شده است كه هاينه حق دارد. خيلى خوب مى‌فهمم كه حق دارد. گاهي مى‌شود كه فقط به دليلِ شهرت‌طلبى يك نفر حتا رشته‌اي از جنايات را به خودش نسبت بدهد. كاملاً درك مى‌كنم كه اين شهرت‌طلبى و تظاهر از چه نوعِ آن است. اما هاينه در موردِ كسي قضاوت كرده است كه در برابرِ مردم اعتراف مى‌كند و به اقرار مى‌‌آيد (روسو)، ولى من فقط براىِ شخصِ خودم مى‌نويسم و به اين وسيله الآن يك بار براى هميشه توضيح مى‌دهم و مى‌گويم كه اگرچه طرزِ نگارشِ من طوري ست كه تصور مى‌رود به خوانندگاني متوجه هستم ولى اين‌طور نيست و اين كار را فقط به صورت ظاهر مى‌كنم. زيرا براىِ من اين‌طور چيز نوشتن آسان‌تر است تا نوعِ ديگر. يعنى تقريباً صورت و طرزِ مخصوصي ست كه براىِ نوشتن انتخاب كرده ام. يك نوع ديالوگ، مناظره، و مكالمه‌ىِ فردى و فرضىِ بى‌معنى مى‌توان‌اش دانست. هيچ‌گاه من خواننده نخواهم داشت و از اين گذشته يك بارِ ديگر به اين مطلب اشاره كردم...&lt;br /&gt;نمى‌گذارم و نمى‌خواهم كه ناشرِ فرضى و تصورىِ اين يادداشت‌ها مطلقاً در وجودِ من تأثيري داشته باشد و به خاطرِ وى كاري بكنم. نه، ميل ندارم كه به طرزِ مخصوصي از نگارش كه امروز متداولِ زمان است متوجه باشم. آن‌چه را كه در همان لحظه‌ىِ نگارش به خاطرم مى‌رسد مى‌نويسم.»&lt;br /&gt;خب اين اين‌حرف‌ها را مى‌بايست رك و پوست‌كنده در همان آغاز مى‌نوشتم و نه در اين يادداشتِ واپسين. از همين‌رو اكنون به‌ناچار مى‌بايست فعل‌ها را يك مرتبه به گذشته بازگرداند: مضارع‌هاىِ اخبارى را به ماضىِ استمرارى، ماضى‌هاىِ ساده را به ماضىِ بعيد و الخ.&lt;br /&gt;مومنتوگراف‌ها با چنين هدفي نوشته مى‌شدند: روايتي صادقانه از آن دسته از لحظه‌‌هايي كه دستِ‌كم با خود مىشد در ميانِ‌شان گذاشت. همه‌چيز خوب پيش مى‌رفت تا روزي كه تصميم گرفتم يادداشت‌ها را بر روىِ بلاگر سوار كنم تا نكند كه ناگاه «نابود» شوند. وقتي كه اين تصميم را مىگرفتم، دل‌ام به اين خوش بود كه احتمالِ اين‌كه كسي گذرش از ميانِ اين چند ميليارد صفحه‌‌ىِ وب به صفحه‌‌ىِ گم‌نامِ من بيفتد در حدِ صفر است. منِ محافظه‌كار، آن موقع نمى‌دانستم كه روزي خواهد رسيد كه خودم جلوىِ دهانِ خودم را خواهم گرفت. اين روحيه‌ىِ محافظه‌كارانه از همان يادداشتِ ابلهانه‌‌اي كه براىِ نخستين بار بود كه به نيتِ بلاگر نوشته مى‌شد پيدا ست. از آن روز ديگر اعترافِ شخصى ممكن نبود چرا كه بلاگر عرصه‌اي خصوصى نبود. ملكي مشاع ميانِ تمامىِ كاربرانِ اينترنت بود و گرچه احتمال‌اش در حدِ صفر بود كه كسي گذارش به «مومنتوگراف» بيفتد، اما به هر حال خودِ صفر نبود. باز تا اين‌جا هنوز چندان چيزي را از دست نداده بودم. گرچه عرصه را بر خود تنگ كرده بودم اما هنوز تماماً مهر-و-موم‌اش نكرده بودم. اما از روزي كه دهن‌لقى كردم و خبرِ وبلاگ‌ام را به ياسر دادم، مومنتوگرافى به‌كل تعطيل شد. گذشته از اين‌كه ديگر به گرافيدنِ مومنت‌ها نپرداختم، مومنتوگراف‌هاىِ پيشين را نيز دست‌كارى كردم تا... و هر خواننده‌اي كه به خوانندگانِ مومنتوگراف افزوده مى‌شد، در اسرعِ وقت، مومنتوگراف‌هاىِ هم‌بسته با او نيز يا سانسور مى‌شد و يا «نابود». و نيز آن دسته از يادداشت‌هايي كه نمى‌شد با ديگران در ميان‌ِشان گذاشت. همه‌ىِ «مى‌خواهم»ها و «نمى‌خواهم»ها بر باد شد و اين هماني بود كه در يادداشتِ پيش گفتم «در تير-رسِ خردِ حسابگر نبود» و از كف‌اش داده ام و نوشتن‌اش را به زماني ديگر حوالت كرده بودم.&lt;br /&gt;سرگذشتِ تراژيكِ «مومنتوگراف» از اين قرار بود. ديگر دست‌اش نخواهم زد. به همين حال رهايش مى‌كنم مگر كمينه ديگران را عبرتي باشد كه با خود نكنند آن‌چه هامون با خود كرد. از اين پس سراغِ هامون را از «&lt;a href="http://mirdamadi.debsh.com/"&gt;حباب&lt;/a&gt;» بگيريد.&lt;br /&gt;بدرود مومنتوگراف!&lt;br /&gt;شايد&lt;br /&gt;تا هميشه...&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-110352276496989341?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/110352276496989341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/110352276496989341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/12/blog-post.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-110106371085227669</id><published>2004-11-21T22:27:00.001+03:30</published><updated>2004-11-24T16:44:39.473+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;چهل و هفت&lt;br /&gt;يك‌شنبه، يكمِ آذرِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;۱/ «بازىِ ناتمام»ِ گلىِ ترقى داستاني ست كوتاه و خواندنى كه، در كشاكشِ روايتِ خود، گوشه‌اي از خوى و منش و عاداتِ بيمارگون ايرانى‌جماعت را نيز، با بياني دل‌نشين و در قالبِ عباراتي موجز، به دست مى‌دهد. عباراتي مختصر كه اين‌بار به‌راستى خلاصه‌ىِ خود هستند. راوى، گرچه از ”وضعيت“ِ ايرانى شاكى ست، اما در گوشه-و-كنارِ روايتِ سى/چهل صفحه‌اىِِ داستان، گهگاه، دست‌هاىِ آلوده‌ىِ خود را نيز رو مى‌كند.&lt;br /&gt;همين يك پاراگراف را هم كه شده بخوانيدش ـ‌ از پياده شدنِ از هواپيما و عبورِ از گمرك، تا... ‌ـ:&lt;br /&gt;«عجله، سقلمه، فشار. مسافرها از هم جلو مى‌زنند. آن‌هايي كه مرتب سفر كرده اند كلك‌ها را مى‌شناسند. مى‌دانند كى بدوند، كى بايستند، از كجا ميان‌بُر بزنند و چه‌گونه، با آن همه بار و بنديل، از ديگران، به هر قيمتي شده، سبقت بگيرند. سوار شدن در اتوبوسي كه براىِ بردنِ مسافرها آمده لمِ خاصي دارد. هركه ديرتر سوار شود جلوِ در مى‌ايستد و، در نتيجه، زودتر پياده مى‌شود؛ صد قدم جلوتر از ديگران. بدو-بدو، بدّو، نفس‌زنان، پيش از همه به باجه‌ىِ پليس و بررسىِ پاسپورت‌ها مى‌رسد. خوانِ اول و دوم را پشتِ سر مى‌گذارد، از پله‌ها (دو-پلّه-يكى) بالا مى‌رود ـ‌ نفس‌زنان ‌ـ فاتح ـ چمدان‌هايش را مى‌گيرد. اين «فقط من»، ازآنجاكه نيرويي قوى در رگ‌هايش دويده و تمامِ هوش-و-حواس‌اش براىِ رسيدنِ به هدف متمركز شده، نفرِ اول در صفِ گمرك است. عجله دارد. درِ چمدان‌هايش را مى‌بندد. خوشحال و موفق، سوارِ اولين تاكسى مى‌شود و سريع به خانه‌اش مى‌رسد. زود مى‌خوابد و كله‌ىِ سحر بيدار مى‌شود. زودتر از سايرِ هم‌كاران‌اش به سرِ كار مى‌رود، ترقى مى‌كند، ارتقاىِ مقام مى‌گيرد. برنده است. قهرمانِ اول در مسابقه‌ىِ مرگ و زندگى ست. زودتر از فلانى و فلانى و فلانى بازنشسته مى‌شود. شب را سريع‌تر به صبح و هفته را به ماه و ماه را به سال و سال را به قرن مى‌رساند و، زودتر از همه‌ىِ آن‌‌هايي كه در صفِ گمرك پشتِ سر مانده اند و پا-به-پا مى‌كنند، از روىِ آن آخرين پله‌ىِ زندگى مى‌پرد و نفرِ اول در صفِ انتظار جلوِ پلِ صراط مى‌ايستد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲/ عقلِ دورانديش به‌هنگام به فريادم رسيد. همان‌طور كه فكرش را مى‌كردم، و پيش از اين هم گفته بودم، امنيت &lt;em&gt;بلاگر&lt;/em&gt; از هاردِ من بيش‌تر بود؛ چه، هاردِ من سوخت اما بلاگر نه هنوز! اين همه‌ىِ دليلِ «مومنتوگراف» بود. اما با گشايشِ اين وبلاگ بسياري چيزها را هم از كف دادم. چيزهايي كه در تير-رسِ خردِ حسابگر نبود. اگر دست دهد، خواهم نوشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳/ خب! دو/سه هفته‌اي مومنتوگراف در پسِ پرده بود اما، در عوض، «&lt;a href="http://faraashod.blogspot.com/"&gt;فراشُد&lt;/a&gt;» گشوده شد. دوست آته‌ايستِ من، ماژور (كه ناگفته نماند: به آته‌ايست بودن‌اش مى‌بالد ـ ‌و من هنوز معنىِ باليدنِ آدمى به باورهايش را نمى‌فهمم. چه، هرچه كه در اختيارِ آدمى باشد، دستِ‌كم باورهايش چنين نيست.)، همو كه روزگارى در «&lt;a href="http://bi-naam.persianblog.com/"&gt;بى‌نام&lt;/a&gt;» ـ‌ با آن تمپلتِ جوادش‌ ـ مى‌نوشت، اينك وبلاگي دست-و-پا كرده است با تمپلتي چنان، كه مپرس! به هر حال اين رويدادِ فرخنده را به تمامىِ دوستدارانِ شعرِ سپيد و به‌ويژه شعرهاىِ ”الف. سنگ“ تبريك مى‌گويم. بيش‌تر بخوانم‌ات، ماژور!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-110106371085227669?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/110106371085227669'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/110106371085227669'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/11/blog-post_21.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109905043915479421</id><published>2004-10-29T15:17:00.000+03:30</published><updated>2004-10-29T15:51:18.120+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;چهل و شش&lt;br /&gt;جمعه، هشتمِ آبانِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;۱/ &lt;a href="http://mehrgan.debsh.com/"&gt;اميدِ مهرگان&lt;/a&gt; در يادداشتِ اخيرش، «&lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/830802/idea.htm#s121962"&gt;نكاتي در بابِ گفتارهاىِ معنوى‌گرا&lt;/a&gt;»، تأكيد مى‌كند كه «خارج از يك سنتِ دينى-تاريخىِ خاص نمى‌توان ”تجربه‌ىِ معنوى“ داشت. كوشش براى معنادار كردنِ تجربه‌ىِ معنوىِ فرد به يارىِ تهى كردنِ اين تجربه از هرگونه محتواىِ تاريخى، معادلِ بى‌معنا كردنِ تام و تمامِ آن است.»&lt;br /&gt;به‌راستى كه، در بطنِ تناقضاتِ زندگىِ مدرن، معنويت ممكن نمى‌شود مگر به يارىِ بارقه‌هايي از اميدِ مسيانيك. اميدي كه بيرون از سنت‌هاىِ دينى دست‌يافتنى نيست. آموزه‌هايي كه داعيه‌ىِ معنابخشىِ به زندگى را دارند اما برى از هر گونه‌ سويه‌ىِ مسيانيك يا آپوكاليپتيك اند، بعيد به نظر مى‌رسد در تحققِ وعده‌هاىِ خود كامياب باشند. خاصه اين‌كه بايد ”در لحظه“ توان‌هاىِ بنمودنى داشته باشند؛ چرا كه نه سخن از ”آخر الزمان“ به ميان مى‌آورند و نه از ”روزِ بازپسين“. آنچه از آن‌ها برآمدنى ست، دستِ بالا، همان‌طور كه مهرگان نيز گوشزد مى‌كند، فراهم آوردنِ ”آرامشِ درونى“ ست. آرامشي كه احتمالاً ريشه در فراموشى دارد؛ فراموشىِ تنش‌هاىِ «زندگىِ ملال‌زده‌ىِ نيمروز». ارمغانِ‌شان همان است كه ”واليوم“ نيز نويدش را مى‌دهد: يك خوابِ آسوده. اما حتا آن دسته از آموزه‌هايي كه واجدِ چنين سويه‌هايي اند ـ يعنى اديان ـ نيز كاري نمى‌كنند جز حوالت كردنِ رستگارى به پساتاريخي نابسودنى. رستگارى در روزگارِ مدرن ممكن نيست. پس شايد تنها، با دل‌بستن به ”فردايي“ يا ـ دستِ‌كم ـ ”سرانجامي“ عارى از ملال، بتوان ملالِ هرروزه‌ىِ نيمروزِ زندگىِ مدرن را تاب آورد. اين است مانيفستِ مشتركِ اديان: «متدينينِ جهان، تاب بياوريد!». به گمان‌ام همان فراموشى را خوشتر بدارم؛ چه، مرا تابِ تاب آوردن نيست!&lt;br /&gt;اما اين تمامِ سخنِ مهرگان نيست. تأكيدِ او بر يك سنتِ دينى-تاريخىِ «خاص» دلالتِ ديگري نيز دارد كه، دستِ‌كم در بادىِ امر، چندان بديهى نيست تا كه بتوان آن را خارج از سنتِ تحليلى و پيش از فراهم آوردنِ مقدماتِ لازم و پيمودنِ گام‌هاىِ استنتاج بر فرقِ خواننده كوفت: «يافتنى نبودنِ گوهري واحد در اديانِ گونه‌گون». او كوشش در راستاىِ يافتنِ چنين گوهري را «رمانتيك» خوانده است. برهان‌اش را از خودش خواست كنيد!&lt;br /&gt;اگر رويه‌اي پراگماتيستى پيشه كنم، تا آن‌جا كه مقالاتِ مهرگان در تخريبِ فرهنگ و ايدئولوژىِ رسمى پيروز اند، من يك‌سر با آن‌ها هم‌آوا هستم. زبانِ گزنده و نيش‌دارِ مهرگان و به‌ويژه انتقادها و گاه استهزاهاىِ سرراست و غيرِ سرراستِ او كه برنامه‌هاﻯِ آشغالِ تله‌ويزيون را (برنامه‌هايي از قبيلِ: حرف‌زدن‌هاﻯِ كش‌دارِ سهيلِ محمودﻯ در محفل‌هاىِ شبانه، وراجى‌هاىِ بى ‌سر و تهِ الهىِ قمشه‌اى و گزارش‌هاىِ فريب‌كارِ گزارشگرانِ شاداب و سرزنده ـ و به قولِ &lt;em&gt;آقا&lt;/em&gt; «پر نَشاط») نشانه گرفته اند، وجدانگيزترين پاره‌ىِ گفتارِ او ست. مقالاتِ او در «شرق»، اتفاقاً درست در ميانه‌ىِ «ملالِ نيمروز» به دستِ من مى‌رسند. دست مريزاد پسر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲/ ياسر &lt;a href="http://mirdamadi.debsh.com/archives/thursday2004,oct,1401;22;39.php"&gt;گزارشي مشروحتر از سخنانِ ملكيان&lt;/a&gt; را آورده است. خواندنى ست، باور كنيد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳/ دو/سه روزي ست كه &lt;a href="http://royaee.malakut.org/"&gt;يد اللهِ رويائى&lt;/a&gt; هم به حلقه‌ىِ ملكوت پيوسته است. تا بعدى كه باشد...&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109905043915479421?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109905043915479421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109905043915479421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/10/blog-post_109905043915479421.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109698371193108226</id><published>2004-10-05T16:57:00.000+03:30</published><updated>2004-10-18T12:52:03.780+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;چهل و پنج&lt;br /&gt;سه‌‌شنبه، چهاردهمِ مهرماهِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://ashouri.malakut.org/"&gt;حكيمُ الملكوت &lt;/a&gt;هم، از پسِ پنج ماه سكوت، سرانجام لب به سخن گشوده است و، پس از &lt;a href="http://ashouri.malakut.org/archives/005873.shtml"&gt;سلامي دوباره&lt;/a&gt;، همگىِ وبلاگ‌نويسان و خوانندگانِ آن‌ها را به يك چوب رانده است و در مظانِ اتهامِ شتاب‌زده‌نويسى و سرسرى‌خوانى قرار داده است و حسابِ خود را پاك از آن‌ها جدا دانسته است و گوشزد كرده است كه از همان نخست نيز اين‌كاره نبوده است و به‌اشتباه صفحه‌ىِ خود را وبلاگ خوانده است و...&lt;br /&gt;من ناچار ام، گرچه اكنون مجال‌ام تنگ است، به سهمِ خود در دفاع از حيثيتِ تشكيك شده‌ام بكوشم و چند خطي قلمى كنم. از &lt;a href="http://ashouri.malakut.org/"&gt;آشورى&lt;/a&gt; انتظارِ آن مى‌رفت كه سنجيده‌تر سخن مى‌گفت و، نام‌ِمان نپرسيده و آب‌ِمان ننوشانده، خنجر بر گلويمان نمى‌نهاد. از توان‌هاىِ نهفته و بنمودنىِ وبلاگ نمى‌خواهم سخن بگويم؛ اما همين‌قدر روشن است كه وبلاگ نه با شتاب‌زده‌نويسى همبسته است و نه با سرسرى‌خوانى. نه تنها وبلاگ، كه هر رسانه‌ىِ ديگري نيز چنين است. كساني كه همه‌كارِشان سرسرى ست، خواندن و نوشتن‌ِشان نيز چنين است و كسانى كه اين‌چنين نيستند، آن‌چنان هم نخواهند بود. حال مى‌خواهد صاحبِ وبلاگ باشند يا روزنامه و يا شبكه‌ىِ تله‌ويزيونى. ويژگى و كيفيت و چونىِ هر رسانه‌‌اي همبسته است به گرداننده‌‌ىِ آن و بس. طرفه اين‌كه آشورى خود در اين ميانه متوني را سنجيده يافته است، اما به نويسندگان‌ِشان توصيه مى‌كند كه اين عرصه را رهايش كنند؛ چه، اين‌جا نه جايش است. گويى از پيش انگار كرده است كه وبلاگ، نه مالِ ”جوان‌“ها كه، از آنِ همان ”جاهل“ها ست.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;مصطفى ملكيان از چهارشنبه‌ىِ هفته‌ىِ پيش تا شنبه‌شب را در مشهد سپرى مى‌كرده است و من تازه جمعه‌شب بود كه خبردار شدم. ياسر قول داده بود تا اين دست خبرها را بى‌درنگ به گوش‌ام برساند. اما اين‌بار فراموش‌ام كرده بود و اگر اين خودِ من نمى‌بودم كه براىِ كاري ديگر با او تماس گرفتم شايد هيچ‌‌وقت هم خبردار نمى‌شدم. ياسر، از طرفِ موسسه‌ىِ پژوهش‌هاىِ قرآنى ـ كه خود وابسته است به جهادِ دانشگاهىِ مشهد ـ، ملكيان را دعوت كرده بود تا به عنوانِ اولين سخنران براىِ سلسله سخنرانى‌هايي با موضوعِ «قرآن و چالش‌هاىِ عصرِ مدرن» پيرامونِ اين پرسش كه «آيا مى‌توان در عصرِ مدرن سخن از متنِ مقدس به ميان آورد؟» به سخن بپردازد. اكنون مى‌كوشم ـ تا آنجا كه حافظه يارى‌ام كند ـ لبِ لبابِ سخنان‌اش را بياورم.&lt;br /&gt;پاسخي كه ملكيان در همان سرآغازِ سخنِ خود بر زبان آورد «مثبت» بود (اما پاسخِ مثبتِ او، نه به برداشتي كه در نگاه نخست از پرسشِ بالا به ذهن متبادر مى‌شود بلكه، به معنايى بود محافظه‌كارانه‌تر كه در پايان توضيح خواهم داد. پاسخِ حقيقىِ او، كه غيرِ مستقيم و از شماىِ سخنان‌اش دريافتنى ست، «منفى» ست). سپس سخن‌اش را چنين پى گرفت كه، از ديدِ ”عقلانيت“ ـ كه خود از اصلى‌ترين و مهم‌ترين شاخصه‌ها و مؤلفه‌هاىِ مدرنيت است ـ و نيز ”خردِ ابزارىِ مدرن“، تا عدمِ حقانيت يا كارايىِ انديشه‌اي اثبات نشده است نمى‌بايست از آن انديشه روى برتافت و به آن اعتنا نورزيد. اِدبارِ پيش از اقبال شرطِ عقل نيست و از همين‌رو نمى‌توان آسوده از كنارِ ادعاهاىِ سترگِ متونِ مقدس گذشت و به آن‌ها التفاتي نشان نداد. همان‌طور كه هنوز هم مى‌توان از اشعارِ هومر، كه نه قرن پيش از مسيح زيسته و آثار خود را تصنيف كرده است، الهام گرفت؛ دستِ‌كم، &lt;em&gt;امكان&lt;/em&gt;ِ بهره جستن از متونِ مقدس، تا پيش از بررسى و اثباتِ خلافِ آن، ادعاىِ گزافي نيست. گرچه دنياىِ مدرن با دنياىِ پيش از خود تفاوت‌هاىِ بنيادين و چشم‌نا‌پوشيدنى دارد، اما تنها زماني مى‌توان از گسستِ مطلقِ مدرنيت و سنت سخن راند كه كوچك‌ترين وجهِ همبستگى‌اي ميان آن دو يافتنى نباشد، كه البته اثباتِ اين امر به هيچ رو سهل نيست. هنوزه بزرگ‌ترين فيلسوفانِ معاصر مايه‌هاىِ انديشه‌ورزىِ خود را، نه از سقراط و افلاطون و ارسطو كه حتا، از فيلسوفانِ پيش از سقراط وام مى‌گيرند. از همين دست، هنوز نوشته‌هاىِ فيلسوفانِ سده‌هاىِ ميانه (قرونِ وسطا) و حتا قديسانِ اين دوره، بيش و كم، خوانده مى‌شود و تفسيرهاىِ نو مىپذيرد. پس، با پيشِ چشم داشتنِ اين موارد، بهره جستن از متونِ مقدس براىِ بشر مدرن، نه تنها امري ناشدنى نمى‌نمايد، كه مى‌توان اميد فراوان به آن داشت. اما تا پيش از سنجشِ اين متون هيچ داورى‌اي در بابِ آن‌ها، لاجرم، سنجيده نخواهد بود.&lt;br /&gt;به باورِ ملكيان، دو شيوه براىِ گام برداشتن در راهِ سنجشِ حقانيتِ اين متون پيش‌ روىِ ما ست: شيوه‌ىِ نخست، كه شايد بتوان آن را ”سنجشِ برون‌متنى“ ناميد (اين نام را من خود برگزيده ام، شايد مراد را زودتر و بهتر برساند؛ اگر شرح‌اش را خوانديد و نامِ بى‌مسمايي نمود به پاىِ ملكيان ننويسيدش)، آن است كه در سنجشِ حقانيتِ اين ادعا بكوشيم كه مدعى ست چون اين متون از سوىِ ”حق“ (خدا) آمده اند پس خود نيز حق اند. آشكار است كه اين شيوه تنها به كارِ سنجشِ آن دسته از متونِ مقدس مى‌آيد كه خود چنان دعوى‌اي داشته باشند. و شيوه‌ى‌ِ دوم، كه به قرينه‌ىِ شيوه‌ىِ نخست ”سنجشِ درون‌متنى“ ناميدنى ست، اين‌ است كه حقانيتِ يا كارايىِ تك‌تكِ گزاره‌هاىِ اين متون را بسنجيم. كنون اگر شيوه‌ىِ نخست را برگزينيم سه مشكل پيشِ روى خواهيم داشت و اگر شيوه‌ىِ دوم را دو مشكل.&lt;br /&gt;براىِ در پيش گرفتنِ شيوه‌ىِ نخست مى‌بايد ثابت كنيم كه:&lt;br /&gt;(الف:) وحى هم، در كنارِ شش امرِ ديگري كه بيشينه‌شمارِ شناخت‌شناسان در اعتبار و شايندگىِ‌شان از اين جهت كه براى‌ِ آدمى خاستگاه و سرچشمه‌ىِ شناخت قرار بگيرند هم‌رأى اند (يعنى درون‌نگرى، حس‌يافت يا همان ادراكِ حسى، ياد يا همان حافظه، گواهىِ ديگران، درون‌يافت يا همان شهود و عقل‌ورزى يا همان استدلال)، يكي از خاستگاه‌هاىِ شناخت براىِ انسان است؛&lt;br /&gt;(ب:) متنِ موردِ بررسى داراىِ وثاقتِ تاريخى ست؛&lt;br /&gt;و سرانجام (ج:) برداشت و تفسيرِ ما از متن همسان با مرادِ حقيقىِ خداوند است.&lt;br /&gt;ملكيان ازين‌رو به روشنفكرانِ دينىِ ايران خرده مى‌گيرد كه دغدغه‌ىِ تمامىِ آن‌ها تنها در همان گامِ سوم خلاصه مى‌شود، گويى دو گامِ نخست چندان بديهى اند كه ارزشِ انديشيده شدن ندارند. به گمان او پيمودنِ هر سه‌ىِ اين گام‌ها، اگر محال نباشد، به‌غايت دشوار است. پس او شيوه‌ىِ دوم، كه هرچند ساده نيست اما بارها آسان‌تر است، را پيش‌نهاد مى‌كند.&lt;br /&gt;او در شرحِ شيوه‌ىِ دوم (يعنى شيوه‌اي كه بنا بر سنجشِ يكايكِ گزاره‌هاىِ متنِ مقدس، فارغ از اين‌كه آن متن داعيه‌ىِ ”وحيانى بودن“ داشته باشد يا نه، دارد)، براىِ روشن‌تر شدنِ سخن‌اش، نخست گزاره‌ها را در دو شاخه دسته‌بندى مى‌كند. گزاره‌هاىِ ”اخبارى“، كه يا صادق اند و يا كاذب (مانندِ «خدا هست.»)، و گزاره‌هاىِ ”انشايى“، كه صدق و كذب ندارند اما يا كارآمد اند و يا نسيتند (مانندِ «خداى را پرستش نما!»). شاخه‌ىِ نخست را باز در سه زيرشاخه جاى مى‌دهد: (يك) آن دسته از گزاره‌هاىِ اخبارى‌اي كه در رويارويى با خردِ آدمى اثبات‌پذير اند، (دو) آن‌ها كه ابطال‌پذير اند و (سه) آن‌ها كه نه اثبات‌پذير و نه ابطال‌پذير اند يا دستِ‌كم چنان مى‌نمايند. وى اين سه زيرشاخه را به ترتيب ”خردپذير“، ”خردستيز“ و ”خردگريز“ مى‌نامد. هرچند هيچ‌كدام از دلايلي كه در اثبات يا ابطالِ گزاره‌هاىِ زيرشاخه‌ىِ سوم، يعنى گزاره‌هاىِ خردگريز، اقامه مى‌شوند به طور مطلق كامياب نيستند اما، در بيش‌ترِ موارد، دلايلِ يكي از دو سويي كه در اثبات يا ابطال مى‌كوشد بر ديگرى مى‌چربد و پذيرفتنى‌تر مى‌نمايد. پس از اين توضيح، گزاره‌هاىِ انشايى را نيز در دو زير شاخه‌‌ىِ (يك) ”كارآمد“ يا به‌دردبخور و (دو) ”ناكارآمد“ يا به‌دردنخور جاى مى‌دهد. سرانجام، پس از فراهم آوردنِ اين مقدمات و اعلانِ وفادارى به سنتِ تحليلى، به دو گامي كه در شيوه‌ىِ دوم مى‌بايست برداشته شوند مى‌پردازد. به باورِ او، براىِ پيمودنِ اين دو گام مى‌بايد نشان داد كه:&lt;br /&gt;(الف:) آن دسته از گزاره‌هاىِ متنِ مقدس كه اخبارى اند، يا از زيرشاخه‌ىِ خردپذيرها هستند و يا از خردگريزهايي كه ادله‌ىِ مثبِتِ‌شان بر ادله‌ىِ مبطل مى‌چربد؛&lt;br /&gt;و نيز (ب:) آن دسته از گزاره‌ها كه انشايى اند، همگى‌ِشان كارآمد هستند.&lt;br /&gt;راهِ پيمودنِ اين دو گام نيز بدين‌گونه است كه، در بررسىِ گزاره‌هاىِ اخبارى، بايد ديد كه آيا از يكي از آن شش خاستگاهِ شناخت برآمدنى هستند يا نه؛ و در بررسىِ گزاره‌هاىِ انشايى، چاره‌اي نيست جز اين‌كه آن‌ها را به كار بست و ديد كه آيا وعده‌هايشان ـ و يا اگر خود ساكت بودند، آنچه كه ما خود از آن‌ها چشم مى‌داشتيم ـ برآورده مى‌شوند يا نه. نكته‌اي كه در موردِ شقِ اخير اهميت دارد اين است كه گزاره‌هاىِ انشايى مى‌بايد كارايى‌ِشان را در همين دنيا نشان دهند و در همين دنيا آزمودنى باشند. اگر نتيجه‌ىِ بررسىِ‌مان در هر دو مورد مثبت بود، ديگر دليلي براىِ پشتِ‌پا زدن به اين متون نداريم.&lt;br /&gt;اين چكيده‌ىِ سخنانِ ملكيان بود، تا آنجا كه من توانستم به خاطر بسپارم. اين را هم بگويم كه گزارشِ سخنرانىِ ملكيان را در جايي ديگر، همچون خبرگزارى‌ها و روزنامه‌ها، نخواهيد يافت چرا كه ملكيان خود چنين خواسته است. گويا به‌تازگى جعفرِ سبحانى چغُلىِ ملكيان را به پيشگاهِ حضرات كرده است، از اين قرار كه اين مرد در كارِ نشرِ كفر و الحاد است و... همين است كه ملكيان حسابِ كار دست‌اش آمده است و ناچار است كه پرواىِ آنچه كه بر زبان مى‌آورد را بيش از پيش داشته باشد. خصوصاً كه &lt;a href="http://www.sharghnewspaper.com/830704/index.htm"&gt;هفته‌ىِ پيش‌ترش نيز در سخنرانىِ سروش زدوخورد در گرفته بود&lt;/a&gt;، آن هم در خانه‌اي خصوصى؛ چه رسد به سخنرانىِ او، آن هم با چنين موضوعي، و آن هم در آمفى‌تئاترِ دانشكده‌ىِ مهندسىِ مشهد. مشهدي كه با ”انصار“اش شهره‌ىِ آفاق است. گويا نزديك به دو سال و نيم است كه ملكيان سخنرانىِ عمومى نداشته است و اين بار هم از اين كار تن مى‌زده است و وقتي هم كه سرانجام خواست‌ِشان را پاسخ گفته است، خواسته تا پوسترِ سخنرانى را در شهر پخش نكنند و اگر كردند موضوعِ سخنرانى را عنوان نكنند.&lt;br /&gt;اما توضيحِ اين‌كه گفتم پاسخِ حقيقىِ ملكيان «منفى» ست: از اين پرسش كه «آيا مى‌توان در عصرِ مدرن سخن از متنِ مقدس به ميان آورد؟» دستِ‌كم دو برداشت و تفسيرِ ناهمسان مى‌توان داشت. نخست، آن‌يك كه آفتابى‌تر است و به گمان‌ام مرادِ برگزاركنندگان نيز همان بود، اين‌كه: «براىِ متني قايل به ”قداست“ شدن و آن را ”فراسوىِ چون و چرا“ دانستن، در عصرِ مدرن، چه وزن و جايگاهي تواند داشت؟». و ديگري، معناىِ دورترِ پرسش و آن‌يك كه ملكيان بدان پاسخِ مثبت داد، اين‌كه: «آيا، براىِ بشرِ مدرن، از اين جهت كه مدرن است، متوني همچون قرآن و دمه‌پده و انجيل و اوستا و تورات (كه تاريخِ تصنيفِ‌شان به عصرِ پيشامدرن بازمى‌گردد و از همگىِ‌شان با نامِ كلىِ ”متنِ مقدس“ ياد مى‌شود)، هنوز مى‌توانند خواندنى باشند؟ و آيا هنوز ارزشِ موردِ توجه و اعتنا و اقبال قرار گرفتن را دارند؟» كه پاسخِ دادنِ به آن چندان نياز به درنگ و مداقه ندارد و در پاسخ بدان همان كافى بود كه بگويد «اِدبارِ پيش از اقبال شرطِ عقل نيست» و تمام. اما دليلِ من بر آن ادعا اين است كه او در ادامه‌ىِ سخنِ خود، آنجا كه شيوه‌ىِ سنجشِ متونِ مقدس را پيش مى‌كشد و به شرحِ آن مى‌پردازد، در حقيقت ”فراىِ چون و چرا نبودن“ِ اين متون را فرض مى‌گيرد و پاسخِ ضمنىِ خود به پرسشِ نخست را، كه «منفى» ست، آشكار مى‌كند. زان‌پس واژه‌ىِ ”مقدس“ را ديگر، نه به عنوانِ ”صفت“ي براىِ اين متون بلكه، تنها به عنوانِ ”نام“ي براىِ اشاره‌ىِ آسان‌تر به آن‌ها به كار مى‌گيرد. و البته اين شيوه‌ىِ غيرِ مستقيم در پاسخ گفتن به چنين پرسشي، در خفقانِ فرهنگىِ ايران، برخاسته از هوش و فراستِ ستودنىِ او بود؛ چه، اگر رُك و راست و بى‌پرده پاسخِ منفى داده بود، هيچ معلوم نبود كه اكنون سر از كجا درآورده بود و چه بر سرش آمده بود. با پاسخِ مثبت دادن در همان نخست، آبِ سردي ريخت بر خشمِ احتمالىِ خنجرهاىِ آخته‌ىِ اين و آني كه منتظرِ فرصتي براىِ برهم ريختنِ سامانِ امور بودند. هر چند در بينِ مخاطبين بيش‌تر از سه/چهار چهره‌ىِ ”ارزشى“ پيدا نبود، اما اين قماش از آدميان خوب به كارِ خود وارد اند و هيچ‌وقت نبايد دست‌ِكم‌ِشان گرفت!&lt;br /&gt;من فعلاً نه قصدِ نقدِ سخنانِ ملكيان را دارم و نه فرصت‌اش را ـ به دلايلي كه در يادداشت‌هاىِ پيشين آورده ام. اما همين را بگويم كه از ميانِ سخنانِ ملكيان يك چيز سخت آزارم مى‌دهد و آن روحِ يافت‌باورانه(پوزيتيويستيك)اي ست كه در آن سريان دارد. اين را به گواهىِ همين سخنرانى و نيز ديگر نوشته‌هايش مى‌گويم (براىِ نمونه بنگريد به: «سكولاريسم و حكومتِ دينى؟!»، در «سنت و سكولاريسم»).&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;خب! از قرارِ معلوم، ياسر هم ـ به همراهِ &lt;a href="http://mehrgan.debsh.com/"&gt;اميدِ مهرگان&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://abak.debsh.com/"&gt;حميدرضا ابك&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://moazzami.debsh.com/"&gt;علىِ معظمى&lt;/a&gt; و دو/سه تنِ ديگر ـ &lt;a href="http://mirdamadi.debsh.com/"&gt;وبلاگي&lt;/a&gt; براىِ خود دست‌وپا كرده است ـ و كرده اند. نمى‌دانم چه شد كه ناگاه، همين كه خبرِ گشايشِ &lt;a href="http://mirdamadi.debsh.com/"&gt;وبلاگ&lt;/a&gt;‌اش را داد، من نيز گفتم آن‌چه را كه نبايد مى‌گفتم. خدا كند كه نرود و آن‌چه را كه پيش‌تر درباره‌ىِ او نوشته ام بخواند؛ چون، زماني كه آن‌ها را مى‌نوشتم، بنا بر اين بود كه هيچ‌وقت كسي نخواند‌ِشان!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109698371193108226?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109698371193108226'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109698371193108226'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/10/blog-post.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109637694339286091</id><published>2004-09-28T16:37:00.000+03:30</published><updated>2004-09-28T16:43:03.326+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;چهل و چهار&lt;br /&gt;سه‌شنبه، هفتمِ مهرماهِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;«ديگران، به‌رغمِ واقع‌گرا بودن‌ِشان، به ابلهىِ عروسك‌هاىِ خيمه‌شب‌بازى مى‌مانند كه هزاران بار دست‌هايشان را به گردنِ خود مى‌رسانند، اما قادر به كشفِ نخ‌هايي كه به وسيله‌ىِ آن‌ها آويزان شده اند نيستند.» در اين ميانه، تنها عده‌اي، گاهي، الله‌بختكى، چشمِ‌شان به هيئتِ مهيب و چهره‌ىِ عبوسِ عروسك‌گردان مى‌افتد كه سرگرمِ بازى دادنِ عروسك‌ها ست. هم خود او ست كه گاهي، به‌اشتباه و از سرِ پريشان حالى، با زيادى كشيدنِ نخي كه پيوسته به چانه‌ىِ عروسكي ست، نگاهِ‌ سرخوشِ آن عروسك را از تماشاگران برمى‌گيرد و به خود مى‌دوزد. بيچاره عروسك! يعنى زان‌پس چه بر سرِ او خواهد آمد؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109637694339286091?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109637694339286091'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109637694339286091'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/09/blog-post_28.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109548911917379592</id><published>2004-09-17T23:00:00.000+04:30</published><updated>2004-11-15T19:59:45.573+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;چهل و سه&lt;br /&gt;جمعه، بيست و هفتمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;«فردا و فردا و فردا، مى‌خزد با گام‌هاىِ كوچك از روزي به روزي تا كه بسپارد به پايان رشته‌ىِ طومارِ هر دوران. و ديروزان و ديروزان كجا بودست ما ديوانگان را جز نشاني از غباراندوه راهِ مرگ. فرومير، آى، اى شمعك، فرومير، آى، كه نباشد زندگانى هيچ الا سايه‌اي لغزان و بازى‌هاىِ بازى‌پيشه‌اي نادان كه بازد چندگاهي پُرخروش و جوش نقشي اندرين ميدان و آنگه هيچ! زندگى افسانه‌اي ست كز لبِ شوريده مغزي گفته آيد سربه‌سر خشم و خروش و غرشّ و غوغا، ليك بى‌معنا!»&lt;br /&gt;اين عبارت، كه بخشي از آن را براىِ ستونِ كنارى گزيده ام، پاره‌اي ست از برگردانِ درخشانِ داريوشِ آشورى از «تراژدىِ مكبث»ِ ويليام شيكسپير (پرده‌ىِ پنجم، مجلسِ پنجم، آنجا كه خبرِ مرگِ شهبانو را به گوشِ مكبث مى‌رسانند). آن را در تمپلتِ تازه‌ىِ وبلاگ گنجانده ام تا نشاني باشد از روحِ مومنتوگراف و نگاهِ كنونى‌اش به هستى و هياهوىِ كيهان. از امروز با قرار دادنِ ايميل‌ام در وبلاگ و پذيرفتنِ مخاطبي به‌جز از خود براىِ آن، رسماً، به بلاگر بودن و لاگيدن تن درمى‌دهم. وبلاگ، به همين سرعت، كارِ خودش را كرد و به آنچه هراس‌اش را داشتم گرفتارم ساخت. با اين حساب خواننده مى‌بايست آنچه را كه در چهارمِ شهريور، &lt;a href="http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_26.html"&gt;يادداشتِ شماره‌ىِ سى و هفت&lt;/a&gt;، نگاشته ام ناديده بيانگارد و در پىِ اشاراتِ درونِ متن حيران و سرگشته نشود. چرا كه در آنجا توجهِ او را به تذكاري در بالا و پايينِ صفحه معطوف كرده بودم كه ديگر، در تمپلتِ جديد، نشاني از آن‌ها نيست؛ چه ديگر نيازي بدان‌ها نبود. اين را هم بگويم كه تمپلتِ تازه قدردانِ زحمت‌هاىِ &lt;a href="http://mponds.blogspot.com/"&gt;يونِس&lt;/a&gt; است. دو/سه روزي كه به مشهد آمده بود، سخت درگيرِ پياده كردنِ افاضاتِ من بود. چرا كه من خود هيچ از اچتمل سرم نمى‌شد و به يارىِ او نيازمند بودم.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;مهرماه نزديك است و من مى‌بايد كم‌كم زندگىِ ابلهانه‌ام را از سر بگيرم. زندگىِ ابلهانه‌ترم را: خواندن براىِ كنكورِ سالِ آينده. نمى‌دانم اين دور تا كى و كجا ادامه خواهد داشت. از همين‌رو شايد ناچار شوم ديربه‌ديرتر و مختصر‌تر بنويسم. تا چه پيش آيد...&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109548911917379592?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109548911917379592'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109548911917379592'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/09/blog-post_17.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109540982743399231</id><published>2004-09-11T20:56:00.000+04:30</published><updated>2004-09-17T15:18:56.833+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;چهل و دو&lt;br /&gt;شنبه، بيست و يكمِ همان.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;خب! امروز يكصد و يكمين سالِ زادِ تئودور آدورنو ست. اين روز را مى‌بايست هم به بابكِ احمدى تبريك بگويم و هم به مرادِ فرهادپور تا يك‌زمان مردم بى‌خودى به جانِ يكديگر نيفتند! راستى مگر بنا بر اين نيست كه مخاطبِ اين مومنتوگراف‌ها خودم باشم؟ پس تبريك گفتن چه معنا مى‌دهد؟ من كه حالم كاملاً خوب است، پس چرا اصلاً حالم خوب نيست؟!&lt;br /&gt;به بهانه‌ىِ اين روز زبان‌نگاره‌اي ديگر براىِ آن‌چه از اين پس خواهم نگاشت گزيده ام. ارتباطِ چنين گزينشي به چنين روزي را خودم هم نمى‌دانم؛ ولى ارتباطِ اين زبان‌نگاره‌ىِ تازه‌گزيده به زبان‌نگاره‌ىِ پيشين را هم نمى‌دانم! نيز نمى‌دانم كه كنكور قبول نشدن چه ربطى به دنبالِ مناسبت گشتن براىِ تعويض زبان‌نگاره دارد. و حتا درست نمى‌دانم كه زبان‌نگاره‌ىِ جديد چه‌ريختى ست و چه تفاوتي با پيشين دارد. تنها مى‌دانم كه قرار است اصرارِ بيش از اندازه بر جدا نوشتنِ واژه‌هاىِ مركب را كنار بگذارد. آخر مگر نامِ اين كار هم مى‌شود تعويضِ زبان‌نگاره؟ اصلاً منِ نوميناليست را چه به دعوا بر سرِ واژه‌ها؟ چرا امروز اين‌قدر با خودم دعوا دارم؟ هويتِ چهل‌تكه كه مى‌گويند همين است؟ كنونِ كه پاىِ شايگان نيز به ميان آمد، پس به‌جاىِ اين‌كه گفت‌آوردها را با حروفِ ايرانيك، يا همان &lt;em&gt;ايتاليك&lt;/em&gt;، نمايش دهم، هم‌چون ديگر ابناىِ بشر ميان دوتا گيومه مى‌گذارم‌ِشان. ربط‌اش را هم خودت پيدا كن؛ اگر مى‌توانى!&lt;br /&gt;امروز حسابى گيج ام. گويا از زماني كه دانسته ام مومنتوگراف‌هايم راهىِ وبلاگ خواهند شد، اندك‌اندك، فضا و منشِ وبلاگ بر آن‌ها چيره گشته است. ناخودآگاه براىِ ديگرى مى‌نويسم. نه اين‌كه براىِ ديگرى بنويسم، اما اين را ‌كه كسي ديگر نيز آن را خواهد خواند پيش‌ِ چشم دارم و او را نيز لحاظ مى‌كنم. مى‌بايست از اين كار پرهيخت.&lt;em&gt; پرهيخت&lt;/em&gt;، چه واژه‌ىِ نازي! بگذريم... نبايد مخاطبِ يادداشت‌ها جز خودم باشد. اما ايميل‌ام را در وبلاگ مى‌گذارم. شايد لازم شد كسي هشداري به من بدهد. شايد لازم بود چيزي حالى‌ام كند. چه مى‌دانم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109540982743399231?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109540982743399231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109540982743399231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/09/blog-post_109540982743399231.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109435897189878722</id><published>2004-09-04T22:03:00.000+04:30</published><updated>2004-09-17T15:21:32.993+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;چهل و يك&lt;br /&gt;شنبه، چهاردهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ديگر بر زمين آرام نداشت. از زمين گسسته بود و، رها در آسمان، سماع‌اش را آغاز ‌كرد. چون‌اين لحظه‌هايي بود. نه و نيمِ شب. اوجِ تك‌نوازىِ سلانه بود كه من ديگر سر از پا نمى‌شناختم. تنها عليزاده بود و سلانه‌ىِ دردانه‌اش. نمى‌دانم از چه بگويم. از اين يك‌سال كه گويى چشم به هم زدني بيش نگذشته است؟ اكنون كه گوش به همان لحظه‌ها سپرده ام، باز خود را در همان‌جا مى‌يابم. صحنه تاريك بود و پروژكتورها تماشاچيان را نشانه گرفته بودند. ناگهان عليزاده بر روىِ صحنه پيدا شد و نورها نگاه از تماشاچيان برگرفتند و پا به صحنه نهادند. همه ايستاده و هم‌نوا عليزاده را تشويق مى‌كردند. وجد و ولوله‌اي كه همگان در جان داشتند از رخسارِشان پيدا بود. تشويق‌هاىِ بى‌پايان كه پايان گرفت، عليزاده دست‌به‌كوكِ سلانه‌اش شد. من نگاه از عليزاده برنمى‌گرفتم. تا آخرين لحظات باورم نمى‌شد كه سلانه نواختنِ عليزاده را به چشمِ خود خواهم ديد. سرانجام...&lt;br /&gt;اكنون درست يك‌سال مى‌گذرد كه كنسرت را پشتِ سر گذاشته ام، اما لحظه‌لحظه‌اش در يادِ من زنده است و جان دارد. خوب شد كه با خودِمان واكمن برده بوديم و تمام و كمال ضبط‌اش كرديم. تنها كمي هوا دارد. اما هرچه باشد از ديگر نشنيدن‌اش  بهتر است. شش ماه است كه نشرِ موسيقىِ هرمس براىِ انتشارش انتظارِ دريافتِ مجوز از وزارتِ فرهنگ و ارشادِ اسلامى را مى‌برد و حالاحالاها هم بايد منتظر بماند. مگر عمرِ اين حكومت به‌سر رسد؛ كه صد بار و هزاران بار چنين باد و چنين‌تر بادا! شايد به خاطرِ افسانه‌ىِ رثايى ست كه مجوزش نمى‌دهند. چرا كه در هم‌آوازى‌ها، افسانه‌ىِ رثايى، تنها براىِ لحظاتِ كوتاهي بدل به تك‌خوان مى‌شود و...&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;صداىِ جيرجيرك‌ها گوش‌ام را نوازش مى‌دهند. خوش ام. هميشه چنين باشم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109435897189878722?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109435897189878722'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109435897189878722'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/09/blog-post_04.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109426028041214286</id><published>2004-09-03T23:55:00.000+04:30</published><updated>2004-09-17T15:30:06.483+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;چهل&lt;br /&gt;جمعه، سيزدهمِ همان.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ياسر براىِ انتخابِ نخست‌اش پذيرفته شد، ‌فردوسىِ مشهد. مهدى هم همين‌طور. در همان رشته‌اي از همان داشگاهي كه نامِ كامل‌اش سرم را به درد مى‌آورد، در نياورانِ تهران. من مانده ام تنهاىِ تنها، پشتِ كنكور! راستى نتيجه‌ىِ كنكورِ هم‌كلاسى‌ها را فراموش كردم كه بنويسم. بيشينه‌شمارِشان زيرِ سيصد شدند و از همين‌رو دندانِ مشهد را گزيده كردند. تنها جاويد كه بيست و سوم شد، به پافشارىِ من، دندانِ شهيدبهشتىِ را، كه خودش اصرار دارد &lt;em&gt;دانشگاهِ ملى&lt;/em&gt; بخواندش، برگزيد؛ همان كه من برنامه‌اش را براىِ سالِ آينده چيده ام و خواب‌اش را براىِ خويشتن ديده ام! دو/سه تنِ ديگر نيز، كه رتبه‌هاىِ بزرگتري داشتند، پزشكىِ مشهد را زدند. باقى نيز سالِ آينده! يعنى من و پويا توكلى و نيما موحدنيا. البته من تا داروىِ كرمان‌شاه را انتخاب كرده ام اما، با رتبه‌ىِ سه هزار، احتمالِ قبولى‌ام بسيار اندك است. بگذريم… از آن‌جا كه مهدى هم راهىِ تهران شده است و باز چون‌كه دانشگاهي كه پذيرفته شده است خواب‌گاه ندارد و ناچار است كه براىِ خودش خانه بگيرد، شايد با احمد دونفرى جايي را اجاره كنند. اگر چنين شود (كه چه خوب مى‌شود اگر چنين بشود!) شايد من هم توانستم كه به بهانه‌ىِ درس خواندنِ براىِ كنكور توشِ سفر ببندم و به تهران كوچ كنم. تا چه پيش آيد…&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109426028041214286?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109426028041214286'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109426028041214286'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/09/blog-post_03.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109417518764667893</id><published>2004-09-02T23:42:00.000+04:30</published><updated>2004-09-17T14:04:23.626+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سى و نه&lt;br /&gt;پنج‌شنبه، دوازدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;em&gt;...و چه بى‌معنى ست يقين به مرگ و تلاش براىِ زيستن.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;گزين‌گويه‌اي بود از رضا كه بر كاغذپاره‌اي افتاده در گوشه‌اي يافتم‌اش... بابا نيهيليست! رضا تو هم بله؟!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109417518764667893?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109417518764667893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109417518764667893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/09/blog-post_02.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109409441905160580</id><published>2004-09-01T19:34:00.000+04:30</published><updated>2004-09-17T14:12:56.276+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سى و هشت&lt;br /&gt;چهارشنبه، يازدهمِ همان.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;ديشب ياسر زنگ زد. مى‌پرسيد كه اين روزها چه مى‌كنم و چه مى‌خوانم. چندي ست كه گير داده است تا كانتيننتال‌ها را بى‌خيال شوم و بچسبم به تحليلى‌ها. البته حق هم با او ست. مى‌گويد در آغاز نبايد با كانتيننتال‌ها شروع كرد و بيراه هم نمى‌گويد. اما برايش گفتم كه نخست هوسِ دل را بايد فرو نشانى و بعد اگر پروژه‌اي در سر مى‌پروراندى شروع‌اش كنى؛ و گرنه در ميانه‌ىِ كار گرفتارِ همان كتاب‌ها خواهى شد كه هوسِ خواندن‌ِشان را پاسخ نداده بودى. بلايي كه گويا هم اكنون بر سرِ خودش آمده است. همين شد كه تصديق‌ام كرد و توانستم از دست‌اش برهم.&lt;br /&gt;از سروش هم پرسيد؛ هرچند خودش همه‌چيز را مى‌دانست. گفت كه طالقانى چه پرسيده است از سروش و او چه جواب‌اش داده است. خودش مى‌دانست. من هم برايش بازگفتم. سروش گفته بود كه &lt;em&gt;بيشينه&lt;/em&gt;‌ىِ روحانيان از دو قسم بيرون نيستند. يا خود هم‌چون همان عوامي اند كه پاىِ منبرِشان نشسته اند، كه باز بيشينه‌شان اين‌چنين اند، و يا خود مى‌دانند چه‌كاره اند و منافقانه عوام‌فريبى مى‌كنند. من حق را به او مى‌دهم. شايد درست نباشد كه چنين بى‌پرده بگويم، اما كسي كه رداىِ پيامبر، كه آشكارا يكي از عَرَضى‌ترين ويژگى‌هاىِ او ست، را به خيالِ قداست به دوش بياندازد و چون چنين ردايي به دوش دارد خود را &lt;em&gt;روحانى&lt;/em&gt; بپندارد و بنامد از همان دو قسم كه سروش گفت بيرون نيست. ياسر مى‌گفت كه طالقانى پاسخِ سروش را هيچ نپسنديده و آمده است سفره‌ىِ دل‌اش را پيشِ او، پيشِ ياسر، باز كرده است. طالقانى سخنانِ سروش را به خودش گرفته است و به گمانِ من اشتباهِ او درست در همين‌جا ست. سروش تمامىِ اين سخن‌ها را گفت تا بيافزايد كه كسانى چون طالقانى كه نه منبر مى‌روند و مسئله‌گوىِ مردم مى‌شوند و نه حتا هوسِ قدرت در دل مى‌پرورانند و در انديشه و كنش هم هيچ نسبتي با اين قماش ندارند چرا لباسي به تن كنند كه آلوده به چنان بلاهتي ست و، دستِ‌كم در اين زمانه، جز بدنامى ثمري ندارد. اصلا خودِ طالقانى بود كه نخست از سروش پرسيد چونان اويي كه در خود نسبتي با ديگر شيوخ نمى‌بيند با اين لباس چه مى‌بايست بكند. خودِ او با اين سخن‌اش بلاهتِ ديگر روحانيون را پيش كشيده بود. تازه سروش، براىِ اين‌كه ناخواسته به طالقانى توهين نكرده باشد و از سخنان‌اش برداشتِ نادرست نشود، مجتهدِ شبسترى را نشان آورد كه هرچه مى‌كشد از عبايي ست كه به دوش دارد. سروش او را دوستِ خود ناميد و آشكار است كه نه عوام‌اش مى‌پندارد و نه عوام‌فريب؛ چه، هيچ‌كس را ياراىِ آن نيست كه شبسترى را به چنان القابي ملقب كند و هر كه چنين كند به‌درستى خود سزاوارِ چنان القابي ست. بيش‌تر كش‌اش نمى‌دهم. آن‌چه از شبسترى گفته بود را پيش‌تر آورده ام.&lt;br /&gt;امشب نتيجه‌ىِ انتخابِ رشته‌ىِ ياسر مى‌آيد. شماره‌‌ىِ داوطلبى‌اش را گرفته ام. كجا پذيرفته خواهد شد؟ خدا كندا كه فردوسىِ مشهد!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109409441905160580?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109409441905160580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109409441905160580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/09/blog-post.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109358134943099891</id><published>2004-08-26T09:04:00.000+04:30</published><updated>2004-09-17T17:54:17.643+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سى و هفت&lt;br /&gt;چهارشنبه، چهارمِ شهريورماهِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;نزديك به ده روز است كه دستى‌‌دستى خودم را از مومنتوگرافى، كاري كه حكمت‌‌اش هنوز بر خودم هم آن‌چنان كه بايد روشن نيست، انداخته ام. ماجرا از اين قرار بود كه مى‌‌خواستم يادداشت‌‌هايم را به وبلاگ ببرم تا از خطرِ نابودىِ‌شان كاسته شود. هر چه باشد، امنيتِ &lt;em&gt;بلاگر&lt;/em&gt; از هاردِ من بيش‌‌تر است. از همين‌رو، پيش از وارد كردنِ يادداشت‌‌ها به بلاگر، غلط‌نامه‌‌هاىِ خواب‌گرد را خواندم تا ببينم چيزي دهان‌‌سوز دست‌گيرم مى‌شود يا نه. از يادآورى‌‌‌هاىِ نگارشى‌‌اش كه خودم به ياد داشتم بگذريم، نكته‌‌هايي كه در بابِ تفاوتِ سه/چهار كاراكترِ عربى با برابرهاىِ فارسى‌‌ِشان و دردِسرهايي كه جابه‌‌جا به كار بردنِ‌‌شان سبب مى‌‌شود گفته بود برايم جالب آمد؛ اما حيف كه راهِ به‌كارگيرىِ كاراكترهاىِ فارسى، و پرهيز از برابرهاىِ عربىِ‌‌شان، را نياورده بود. جستجوىِ همين بود كه از نوشتن بازم مى‌داشت. هنوز هم راه‌‌اش را نيافته‌ ام؛ اما فعلاً، همان‌‌طور كه پيش‌تر، مى‌‌نويسم و هر وقت كه راه‌‌اش را يافتم، اگر نياز بود، بازنويسىِ‌‌شان مى‌كنم.&lt;br /&gt;در واقع اين نخستين يادداشتي ست كه پيش از نوشتن‌‌اش مى‌دانم كه بر پهنه‌‌ىِ وب سوار خواهد شد. يادداشت‌‌هايي كه با تاريخي پيش‌‌تر از تاريخِ امروز قرار مى‌‌گيرند، هرچند جملگى پيش‌‌تر و به زمانِ خود نگاشته شده اند، اما از امروز به بعد آپ‌‌لود خواهند شد. در پاره‌اي از آن‌‌ها اشاراتي هست مبنى بر اين‌‌كه&lt;em&gt; چه خوب كه هيچ‌‌كس را ياراىِ خواندنِ آن‌‌چه كنون مى‌نويسم نيست&lt;/em&gt;. هرچند شرطِ مروت آن است كه هر‌آن‌‌كه اشاره‌‌ىِ بالاىِ صفحه را ‌خواند ياراىِ ادامه دادن را در خود نبيند، اما چون بى‌‌گمان براىِ همه چنين نخواهد شد، ناچار مى‌‌بايست كمي بيش‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تر ملاحظه‌‌ىِ اين و آن و حتا خودم را بكنم و هرآن‌‌چه را كه دِماغ‌‌ام ترواش كرد آفتابى نكنم. شايد غلط مى‌‌روم؛ نمى‌‌دانم.&lt;br /&gt;از امروز &lt;em&gt;مرادِ هامون&lt;/em&gt; تخلص مى‌كنم. به همان دليلِ چندِ خطِ پيش؛ هرچند آن‌‌ها كه مى‌شناسندم براىِ شناسايىِ هويتِ من، بدبختانه، نيازي به نامِ اصلى‌‌ام ندارند. از آن‌‌چه در اين چند ماه نگاشته ام خواهندم شناخت. پس يك بارِ دگر (بار نخست‌‌اش را زير نامِ مامنتوگراف آورده ام) از تو كه مى‌شناسى‌‌ام مى‌خواهم تا بيش از اين ادامه ندهى. تا همين جا كه پرده‌ام دريده يافتى كافى ست. بگذار ندانم كه ديگران مى‌دانند؛ تا بتوانم آسوده بنويسم. نه آن كه به رويم نياورى و پنهانى به كارت ادامه دهى. بلكه بس كنى و به حريم‌ام پادرازى نكنى. اين‌كه چرا عرصه‌اي چنين در دسترسِ همگان را براىِ يادداشت‌‌هاىِ خصوصى‌‌ام برگزيده ام به خودم واگذار و از گناه‌‌ام در گذر. باشد؟ اين را هم بگويم تا توهمي زاده نشود. مخاطب اين يادداشت‌‌ها، به جز از اين پاراگراف، خودِ آينده‌‌ام است نه تو و ديگران. از همين رو ست كه در اين صفحه از كامنت خبري نيست. اميدوارم همه‌‌چيز روشن شده باشد.&lt;br /&gt;بگذريم... علىِ توسلى، دست‌‌فروشي كه بساط‌‌اش را در راسته‌‌ىِ چهارراهِ دكترا تا سه‌‌راهىِ ادبيات پهن مىكرد، به‌‌تازگى دكاني باز كرده است نزديكى‌‌هاىِ چهارراهِ دانشجو. تا اين‌‌جايش مهم نيست. مهم اين است كه آرشيوي دارد شاملِ سى‌دىِ بسياري از فيلم‌هايي كه من عمري ست به خاطرِ نداشتنِ ويدئو حسرت ديدنِ‌‌شان را مى‌كشيدم؛ هم‌‌چون بسياري از فيلم‌‌هاىِ تاركوفسكى، كوبريك، كيشلوفسكى، فلينى، برگمان، چاپلين و كه و كه و كه. همين‌طور فيلم‌‌‌هاىِ قديمى‌‌ترِ مهرجويى و بيضايى و مخملباف و چندي از فيلم‌‌هاىِ كيارستمى و شهيدثالث و... كه كم‌كم همه‌ىِ‌شان را خواهم ديد. از اين خيلى خوشحال ام!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;خب! من هم، با همه‌‌ىِ بى‌‌حالى و بى‌‌الفاتى‌‌ام نسبت به مسابقاتِ ورزشى، بس نشستم پاىِ تله‌‌ويزيون تا وزنه بلند كردنِ حسينِ رضازاده را تماشا كنم. رضازاده، ساعتي پيش، با بلند كردنِ وزنه‌ىِ دويست و شصت و سه و نيم كيلوگرمى در المپيكِ آتن، ركوردِ جهانىِ وزنه‌بردارى در حركتِ دوضرب را شكست. با رمزِ&lt;em&gt; يا اباالفضل&lt;/em&gt;!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109358134943099891?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109358134943099891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109358134943099891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_26.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109559418777650284</id><published>2004-08-15T16:10:00.000+04:30</published><updated>2004-10-28T06:46:51.620+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سى و شش&lt;br /&gt;يك‌شنبه، بيست و پنجمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;باقى‌اش: طالقانى ـ كه خود روحانى ست ـ از صنفِ روحانيت پرسيد. و گفت كه زماني عده‌اي به شوقِ حقيقت، و نه مسئله‌گوىِ مردم شدن و سقفِ معيشت را بر ستونِ شريعت زدن، و به پيروى از كساني چون علامه طباطبايى، واردِ حوزه‌ىِ علميه شدند؛ چرا كه گمان مى‌كردند حقيقت را در آن حوزه مى‌بايد جُست و راه‌اش جز آن نيست. اما كنون كه نزديكِ سى‌ سال است كه در اين كسوت‌اند، اندك اندك، درمى‌يابند كه نه به دل و نه به انديشه نسبتي با حوزه ندارند؛ چرا كه حوزه به آن راهي نرفت كه مى‌بايست. و اين كه اين لباس برايشان تنها اسبابِ بدنامى ست و هر صفتي كه بر حوزه و روحانى بار مى‌شود گريبانِ آن‌ها را نيز به ناچار خواهد گرفت. اما، از طرفي هم، در توانِ خود نمى‌بينند تا لباسي را كه عمري با آن در ميانِ مردم آفتابى شده اند به يك سو نهند و ترك كسوت كنند. طالقانى بسي سخن‌هاىِ ديگر راند و دستِ‌آخر از سروش پرسيد كه راهِ برون‌شو چى‌ست و اين دسته از آدميان چه مى‌بايست بكنند؟ سروش هم تهِ سخن‌اش اين بود كه نمى‌توان يك عمر با كش‌مكشي درونى زيست و دست و پنجه نرم كرد و مى‌بايد كه با خود روراست بود. اگر آدمى در درونِ خود نسبتي با جماعتي نمى‌بيند همان بهتر كه زودتر از كسوتِ آنان خارج شود. طرفه اين كه گفت: &lt;em&gt;اين دوستِ ما هم، آقاىِ محمدِ مجتهدِ شبسترى، با همين مشكل روبه‌رو ست و به من مى‌گويد كه هر بدى كه اين لباس دارد دامنِ او را هم تر مى‌كند، اما هيچ بهره‌اي از اين لباس به او، از آن دست كه به بسياري ديگر، نمى‌رسد؛ چه او خود خواهانِ چنان چيزها نيست.&lt;/em&gt; سروش اين را گفت تا شاهدي آورده باشد بر اين‌كه هرچه سن بالاتر مى‌رود دليرى كردن دشوارتر مى‌گردد و طبعِ انسان محافظه‌كارتر مى‌شود.&lt;br /&gt; دل‌ام نمى‌خواهد خيلى از آن‌چه گفتيم و شنيديم بگويم. من از اين ديدار بيش از آن‌كه بهره‌ىِ معرفتى بخواهم توشه‌ىِ معنوى مى‌جستم. البته پيش از اين‌كه دورِ هم بنشينيم و چشم در چشمِ هم بدوزيم قصدِ من وارونِ آني بود كه پس از آن. پيش‌ترش گمان مى‌كردم كه اكنون، كه بيش‌تر از سه سال از دورانِ سروشىِ زندگى‌ام مى‌گذرد، هيچ دل‌بستگى و بستگىِ معنوى با او ندارم و تنها مى‌روم كه جسورانه پاره‌اي از انديشه‌هايش را كه از پيش يادداشت كرده بودم در پيش‌گاهِ خودش به نفد بخوانم. هر چند كه دستِ‌آخر از پسِ اين كار برآمدم. اين جور چيزها را نمى‌بايد بر روىِ كاغذ آورد؛ اما اين‌جا كه حريمِ شخصىِ من است و شحنگان و فضولان را بدان راهي نيست حكايت ديگر است: سروش چنان به عرفان آلوده است كه بى‌اختيار عنان آدمى را به دست مى‌گيرد. كهاد هم با من هم‌نظر است. كم نيستند كساني كه با آثار و نوشته‌هايشان زندگى مى‌كنم. اما حتا آشورى كه پارسى‌نويسى‌اش سرمست‌ام مى‌كند، شاملو كه گاه گويى از زبانِ من سروده است، مهرجويى كه از تصاويرِ گم‌شده‌ىِ دنياىِ خيالى‌ام پرده مى‌گيرد و عليزاده كه مدام پنجه‌اش بر جانِ من زخمه مى‌زند، هيچ‌كدام، آن هاله‌ىِ اهورايى كه گردِ سروش را گرفته است با خود ندارند. گمان كنم كه كهاد هم با من موافق باشد، اين‌بار را ديگر مطمئن نيستم! البته اين را هم بگويم كه اين مريدبازى‌ها تنها در ساحتِ وجودى ست؛ چه، در ساحتِ معرفتى، سروش از غيرِسروش بازنمىشناسم. گفته باشم!&lt;br /&gt;... آن‌چه من از او پرسيدم يكي همان امكانِ اخلاق بود، كه سروش هم به همان نتيجه‌اي رسيد كه در بحثِ با ياسر به‌اش رسيده بودم و ياسر از پذيرش‌اش تن مى‌زد (روزي خواهم نوشت‌اش) و ديگر تناقضِ بحثِ سروش در باب تقدير و آن‌چه كه در بابِ حقانيتِ پلوراليسمِ دينى گفته است. كوتاه‌سخن اين‌كه: از طرفي مى‌گويد كه بشر هر چه كند او را ياراىِ آن را نيست كه پاى از دايره‌ىِ تقديرِ الهى بيرون بنهد اما از طرفي ديگر، در دفاع از پلوراليسمِ دينى، مى‌گويد كه نمى‌توان باور كرد كه پس از مرگِ پيامبر عاصياني چند دينِ او را ربودند و همگان را از فيضِ هدايت محروم كردند، چرا كه اين به معنىِ شكستِ برنامه‌ىِ الهى ست. پاسخ‌اش را نمى‌نويسم چون خودم مى‌دانم و اين‌ها را هم جز از براىِ خود نمى‌نويسم!&lt;br /&gt;صبحِ همان روز &lt;em&gt;مثنوى&lt;/em&gt;ِ تصحيحِ سروش را خريده بودم تا از خودش بخواهم كه خطي بر صفحه‌اي از آن تحرير كند. اما چون نه سروش از مريد خوشش مى‌آيد (دستِ‌كم&lt;em&gt; قال&lt;/em&gt;‌اش چنين است، تا &lt;em&gt;حال&lt;/em&gt;‌اش چون باشد!) و نه من از مريد جلوه كردن (دستِ‌كم در حضورِ اغيار!) دروغي سرِهم كردم كه بعد بر ذكاوتِ خود آفرين فرستادم! گفتم كه يكي از دوستان، چون خودش نتوانست بيايد، &lt;em&gt;مثنوى&lt;/em&gt;‌اش را به من داد تا او برايش امضايي بكند و تك بيتي از مولانا بنويسد. سروش هم تبسمي كرد و گفت كه اين كتاب كه خود همه‌اش يك‌سر اشعارِ مولوى ست و ديگر او چه مى‌بايست بنويسد. سرانجام نوشت، اما پيرِ ما از تاريخ يك روز عقب بود (!) و تاريخِ روزِ پيشين‌اش را بر پايش نگاشت:&lt;br /&gt;تا هوا تازه است ايمان تازه نيست&lt;br /&gt;كاين هوا جز قفلِ آن دروازه نيست&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109559418777650284?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109559418777650284'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109559418777650284'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_15.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109559400764123436</id><published>2004-08-14T16:09:00.000+04:30</published><updated>2004-09-19T16:10:07.640+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سى و پنج&lt;br /&gt;شنبه، بيست و چهارمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;سرانجام كامِ ما روا گشت و به محضرِ پير و مرادِ ديرينِ خود خوانده شديم. محفلي كه نزديك به دو ساعت به درازا كشيد، به‌هم‌راهِ علىِ طالقانى و دو تن از، به گمان‌ام، شاگردان‌اش. وقتي واردِ خانه شديم خانمي به طبقه‌ىِ دوم هدايت‌ِمان كرد تا آن‌جا منتظر بمانيم. بالا هيچ‌كس نبود و گمان كرديم كه سروش بعد خواهد آمد. اما اندكي كه گذشت ناصرِ آملى (كه پيش‌تر گمان مى‌كردم ناصر سرِ فاميل‌اش است) با زير شلوارى وارد شد و گفت كه آقاىِ دكتر در اتاقِ كنارى مشغولِ چك كردنِ ايميل‌هايشان هستند. ده دقيقه‌اي گذشت تا اين‌كه جنابِ سروش تشريف‌فرما شدند... اكنون نوشتن‌ام نمى‌آيد. باقى‌اش باشد براىِ بعد.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109559400764123436?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109559400764123436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109559400764123436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_14.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109559393432137731</id><published>2004-08-13T13:06:00.000+04:30</published><updated>2004-09-19T16:50:58.090+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سى و چهار&lt;br /&gt;جمعه، بيست و سومِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;هنوز از خود مى‌پرسم چه شد كه شعارى، كسي كه بى‌ترديد استادِ مسلم و چيره‌دستِ سه‌تار است و چه بسا بالاىِ دستِ او دستي نباشد (مگر تنها دستانِ حسينِ عليزاده!)، مشهد را براىِ كنسرت برگزيد. از اين حرف‌ها كه بگذريم، هرچه از تسلطِ او بر سه‌تار و تكنيك‌هاىِ نوازندگى‌اش بگويم كم گفته ام. گاه مى‌شد كه از پرده‌هاىِ بمِ سه‌تار ـ هرچند باور كردن‌اش دشوار مى‌نمايد ـ صداىِ زيرِ بربط را بيرون مى‌كشيد. درست صداىِ زيرِ بربط. او هم، چون عليزاده، كم‌تر به سازش نگاه مى‌كرد؛ اما، به خلافِ عليزاده كه چشم‌ها را مى‌بست و سر به آسمان مى‌ساييد، بيش‌تر به دوروبرش و تماشاگران نگاه مى‌كرد! يك‌جا، در ميانِ نواختنِ قطعه‌ىِ &lt;em&gt;سير&lt;/em&gt;، جايي كه سه‌تار مى‌بايست براىِ چند لحظه خاموش مى‌ماند و تنبك به تنهايى مى‌نواخت، شروع كرد به ور رفتن با ناخن‌اش و درآوردنِ شكلك‌هايي براىِ نوازنده‌ىِ تنبك، احمدِ مستنبط، به اين معنى كه خوب است و همچنان ادامه بدهد! به خلافِ ظاهرش كه خشك و خشن مى‌نمود، شكلك‌هاىِ بانمكي درمى‌آورد! قطعه‌ىِ &lt;em&gt;طوفانِ اَشين&lt;/em&gt; را نيز كه از ساخته‌هاىِ خودش است ـ و خبرِ انتشارش را پيش‌تر در گفت‌وگو با شرق مژده داده بود ـ، هم‌راه با وصالِ عرب‌زاده و على‌رضا باقرى كه آن‌ها نيز سه‌تار مى‌نواختند، اجرا كرد.&lt;em&gt; اَشين&lt;/em&gt; نامِ صحرايي ست در جنوبِ خراسان. قطعه‌ىِ بعدى، كه سه‌نوازىِ سه‌تار بود به هم‌راهىِ تنبك، &lt;em&gt;نواىِ هم‌ساز&lt;/em&gt; نام داشت. دريغ كه نشد ضبط‌ِشان كنم. ناتوان از وصفِ نواختنِ شعارى ام؛ پس بيش‌تر سياه نمى‌كنم.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;دقايقي پيش دوباره زنگ زدم به طالقانى تا مطمئن شوم عيبي ندارد كه من هم با او بروم. قرارِمان شد يازدهِ صبحِ فردا، سرِ ابوذرِ بيست و يكم.&lt;br /&gt;راستى! اين سه‌نقطه‌ها كه ميانِ بعضي از پاراگراف‌ها مى‌آيند تقطيعِ زمان را نشان مى‌دهند. به اين معنا كه پاراگراف‌هاىِ بعد از سه‌نقطه پس از گذشتِ ساعاتي از نوشتنِ پاراگراف‌هاىِ پيشين نوشته شده اند؛ يا دستِ‌كم يك‌بار در ميانِ نوشتنِ‌شان، شايد براىِ پاسخ‌ دادنِ به تله‌فون، از پشتِ رايانه برخاسته ام. سود جستن از اين ترفند ضرورى بود. چرا كه گاه مى‌بايست مدام زمان را گزارش مى‌دادم و مشكلاتي از اين دست.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;دو/سه ساعتِ پيش، على روانه‌ىِ خانه‌ىِ بخت (؟!) شد. البته اكنون ديگر شنبه است. بخت‌اش بلند باد!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109559393432137731?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109559393432137731'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109559393432137731'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_13.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109559377502470752</id><published>2004-08-12T23:38:00.000+04:30</published><updated>2004-09-19T16:06:15.026+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سى و سه&lt;br /&gt;پنج‌شنبه، بيست و دومِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;از ساعتي پيش، من هم به حلقه‌ىِ جى‌ميل‌داران پيوسته ام، به لطفِ اينواى‌‌تِى‌‌شنِ خاله زهره!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در درونِ خود معلّق مى‌زنم. قرار است على‌ِ طالقانى خبرم كند براىِ گردِ‌سروش‌نشينى! از صبح هزار و يك بار با مهدى و ياسر ـ كه با اردوىِ جهادِ دانشگاهى به تبريز رفته اند ـ تماس گرفتم تا سرانجام توانستم شماره‌ىِ طالقانى را بيابم. گويا هفتِ صبح يك ديدار بوده است و ده هم مجلسي ديگر در خانه‌ىِ يكي از آشنايانِ ناصرآملى. ساعتِ ده و نيم بود كه به طالقانى زنگ زدم و از اين موردِ پيشين خبردارم كرد؛ اما گفت كه ديدارِشان كاملا خصوصى ست و تنها دوستانِ سروش دورِ هم گرد آمده اند. من هم چشم‌سفيدى نكردم و بى‌خيال‌اش شدم. قرار است اگر باز محفلِ ديگري بود من را هم خبر كند. اكنون ساعتِ يك و ربع است من هنوز منتظرش هستم؛ پنهان از چشمِ مادر!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;از آن لحظه تا كنون، كه چهار و بيست و هشت دقيقه است، از دور و برِ تلفن حتا دور هم نشده ام؛ نكند كه از دست‌اش دهم. دستِ‌آخر چون صبرم نشد خودم به او زنگ زدم. به گمان‌ام از خواب بيدارش كردم! گفت كه موبايلِ ناصرآملى خاموش است و پاسخ نمى‌دهد و اين‌كه شايد هشتِ صبحِ فردا، جمعه، خبري باشد. بنا شد خودم يازدهِ شب دوباره خبرش را بگيرم. تا يازده... تا دو ساعتِ ديگر هم كنسرتِ شعارى شروع مى‌شود. كهاد و مهاد گفته بودند كه نمى‌توانند بيايند. مهاد راهىِ مسافرت است و كهاد هم تشنه‌ىِ سروش. اما لحظاتي پيش مخِ همين كهاد را زدم و وادارش كردم با من بيايد. ولى كهاد هنوز بليط ندارد و بايد زودتر جورش كند.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;نمى‌دانم از كجايش بگويم. كنسرتِ شعارى را وقتي ديگر خواهم نوشت. اما سروش... همين الان با طالقانى حرف مى‌زدم كه گفت ششِ عصرِ فردا نيز محفلي بر پا ست كه اغيار را بدان راه نيست. ولى گفت كه خودش يازدهِ صبحِ شنبه با سروش قرار گذاشته است و بنا هم بر اين است كه كسِ ديگري آن‌جا نباشد. گويا كاري خصوصى دارد؛ كارِ خصوصى‌اش چى‌ست اللهُ اعلم! اما گفت كه من مى‌توانم بيايم. من مى‌توانم بيايم؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109559377502470752?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109559377502470752'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109559377502470752'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_12.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109559361685474192</id><published>2004-08-11T16:02:00.000+04:30</published><updated>2004-09-20T06:20:09.880+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سى و دو&lt;br /&gt;چهارشنبه، بيست و يكمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;آخر مگر يك تن چه‌قدر مى‌تواند بدشانس باشد؟ &lt;em&gt;اندرين گوشه‌ىِ خاموشِ فراموش شده، كز دمِ سردش هر شمعي خاموش شده&lt;/em&gt;، چه اندازه اميدِ آن مى‌رود كه مسعودِ شعارى بخواهد كنسرت برگزار كند و سروش بخواهد خطابه كند؟ و آن‌گاه كه اين هر دو برآورده شد، چه اندازه احتمال مى‌رود كه هر دوِشان درست هشتِ شبِ بيست و دومِ مردادماه را انتخاب كنند؟ خوب شد كه قبل از شنيدنِ خبرِ سخنرانىِ سروش بليطِ كنسرتِ شعارى را خريده بودم؛ وگرنه از خودم شرم‌ام مى‌آمد كه سروش را كه حقِ پيرى بر گردن‌ام دارد وابنهم و شعارى را برگزينم. به‌هررو ما را عفو بنما سروشا! تقدير چونين قدر كرده است گوييا!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109559361685474192?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109559361685474192'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109559361685474192'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_11.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109559351859342483</id><published>2004-08-10T16:00:00.000+04:30</published><updated>2004-09-19T16:01:58.593+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سى و يك&lt;br /&gt;سه‌شنبه، بيستمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;باقى‌اش را حكماً مى‌بايست در سه‌شنبه مى‌نوشتم. هراسِ از مرگ مثلِ خوره به جان‌ام افتاده است و به اين زودى‌ها رهايم نخواهد كرد. خبرِ مرگِ حسينِ پناهى چهار روز پس از مرگ‌اش، يعنى ديروز، گزارش شد. گويا تنها زندگى مى‌كرده است و از همين‌رو تا چهار روز كسي از مرگ‌اش خبردار نشده است. بوىِ تنِ گنديده‌اش را زودتر از خودش يافتند. همين است كه آزارم مى‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109559351859342483?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109559351859342483'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109559351859342483'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_10.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109505505804875977</id><published>2004-08-09T10:27:00.000+04:30</published><updated>2004-12-29T12:29:25.366+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سى&lt;br /&gt;دوشنبه، نوزدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ديشب، يا به بيانِ درست‌تر بامدادِ همين امروز، «&lt;a href="http://ashouri.malakut.org/archives/Fardid.pdf"&gt;اسطوره‌ىِ فلسفه در ميانِ ما&lt;/a&gt;» را مى‌خواندم. مقاله‌اي كه چندي پيش داريوشِ آشورى، براىِ پاك كردنِ هميشگىِ حسابِ خود از فرديد و دوراني از زندگانى‌اش كه با نامِ او و ديگر اعضاىِ حلقه‌ىِ فرديد گره خورده است و در پىِ چاپِ كتابِ «ديدارِ فرهى و فتوحاتِ آخر الزمان» كه مجموعه‌اي ست از سخن‌رانى‌هاىِ احمدِ فرديد، نگاشت و &lt;a href="http://ashouri.malakut.org/archives/004427.shtml"&gt;روانه‌ىِ پهنه‌ىِ وب گردانيد&lt;/a&gt;؛ بماند كه اين مقاله نيز خود جنجال‌ها برانگيخت. خواندنِ سخنانِ آشورى پيرامونِ فرديد، كه نسلي از بزرگترين انديشه‌وران و روشنفكرانِ ايرانى هم‌چون خودِ آشورى، دست‌ِكم هركدام يك/دو دهه، در زيرِ نفوذ و بُردِ سخنانِ او قلم مى‌زده اند و مى‌انديشيده اند، هم شگفتى‌آور است و هم بيش از آن گريه‌آور. آشورى پس از اين‌كه به نقدِ انديشه‌هاىِ احمدِ فرديد، كه گويا نامِ اصلى‌اش &lt;em&gt;احمدِ ميهنىِ يزدى&lt;/em&gt; ست، مى‌پردازد و سخن‌رانى‌هايش را برآوردِ &lt;em&gt;پريشان‌انديشىِ يك ذهنِ&lt;/em&gt; بيمار مى‌نامد كه به زباني&lt;em&gt; الكن&lt;/em&gt; جامه‌ىِ سخن به تن كرده اند، مى‌نويسد: &lt;em&gt;هيچ دل‌ام نمى‌خواست دست‌ام را به چنين چيزي بيالايم؛ كاري كه همه‌عمر نكرده بودم. اما، سرانجام مى‌بايست يقه‌ىِ خود را بگيرم و خود را بنشانم و بر خود زور ‎آورم تا اين مقاله را بنويسم. اين كار را همچنين مى‌بايست به عنوانِ نوعي روان‌پالايى مى‌كردم [...]؛ و نيز به عنوانِ سندي و گواهي براىِ جوان‌ترها و شايد نسل‌هاىِ آينده كه با حيرت به سكوتِ ما در برابرِ اين كتاب &lt;/em&gt;[=«ديدارِ فرهى»] &lt;em&gt;نگاه نكنند و به ريشِ ما نخندند و نگويند كه چه احمق‌هايي بودند اين‌ها كه هذيان‌درايى &lt;/em&gt;[&lt;em&gt;درايى&lt;/em&gt; يعنى چه؟] &lt;em&gt;را از گفتارِ فلسفى بازنمى‌شناختند.&lt;/em&gt; چنين شهامت و صداقتي را در هيچ‌كدام از روشنفكرانِ ايرانى سراغ ندارم.&lt;br /&gt;چند صفحه‌اي از اين مقاله را پيش‌تر خوانده بودم و مى‌دانستم كه در آن فرديد زيراب‌اش خورده است. اما خواندنِ باقى‌اش را به فرصتي ديگر نهاده بودم. آن‌چه كه مرا به خواندنِ همه‌اش واداشت سخناني بود كه، دو/سه روزِ پيش، با دو گوشِ خود از زبانِ پرويزِ ضياء‌شهابى شنيدم. ضياء‌شهابى خود از فرديدياني ست كه كتابي از هايدگر را نيز، «سرچشمه‌ىِ اثرِ هنرى»، از آلمانى به فارسى برگردانده و &lt;em&gt;هرمس&lt;/em&gt; نيز به چاپ‌اش رسانده است. آن شب ضياء‌شهابى مهمانِ ياسر بود، در كافه‌گلستان. علىِ طالقانى و هادىِ صفايى و دو/سه تنِ ديگر نيز آن‌جا بودند. با هم سرگرمِ دست‌به‌دست كردنِ سخناني بى‌ربط و پراكنده بودند كه به ياسر گفتم از ضياء‌شهابى بخواهد تا از فرديد برايمان بگويد؛ چون مى‌دانستم كه در چنين محفلي هيچ سخني جذاب‌تر از شنيدنِ از فرديد آن‌هم از زبانِ يكي از مريدان‌اش نيست. گويا الزايمر داشت چرا كه مدام رشته‌ىِ سخن از دست‌اش در مى‌رفت. سخنانِ او درست وارونِ آن بود كه ديشب از آشورى مى‌خواندم. هرچه او از زبان‌دانىِ فرديد دادِ سخن مى‌داد، آشورى از زبان‌نشناسى و پا در كفشِ فيلولوگ‌ها كردنِ فرديد مى‌گفت. آشورى نوشته بود كه از فلان و بهمان چنين برمى‌آيد كه فرديد حتا زحمتِ خواندنِ «هستى و زمان»ِ هايدگر را به خود نداده است. اين عبارت در همان چند صفحه‌اي بود كه پيش از ديدارِ ضياء‌‌شهابى خوانده بودم. از همين‌رو هنگامي كه ضياء‌شهابى از هايدگر‌شناسىِ فرديد سخن مى‌راند، با در نظر داشتنِ ملاخظاتِ لازم، گفته‌ىِ آشورى را پيش كشيدم. ضياء‌شهابى نيز عقب ننشست و رُك و بى‌پروا، و با اندكي چاشنىِ عصبيت، گفت &lt;em&gt;آشورى‌ غلط كرده است&lt;/em&gt;؛ چرا كه خودش، خودِ ضياء‌شهابى، «هستى و زمان»ي را كه فرديد در كتاب‌خانه‌اش داشته است ديده و به چشمِ خود ديده است كه چه‌طور پيرامونِ تمامىِ صفحه‌هايش را با حاشيه‌نويسى سياه كرده بوده. بگذريم... تنها يكي از خاطره‌هايش از فرديد را مى‌نويسم و سخنِ از او و فرديد را پايان مى‌دهم. مى‌گفت كه روزي از روزهاىِ ماهِ رمضان، سيد حسينِ نصر براىِ كاري پيشِ او بوده كه به‌ناگاه فرديد، كه خود را مسلمان وانمود مى‌كرده، بى‌خبر از حضورِ نصر، سيگاربه‌دست وارد مى‌شود و همين‌كه چشم‌اش به نصر با آن، چنان كه آشورى گزارش مى‌دهد، &lt;em&gt;اسلامِ دوآتشه‌اش&lt;/em&gt; مى‌افتد دست و پايش را گم مى‌كند و... اصلاً به من چه؟!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;تصميم گرفته ام شب‌ها را تا حوالىِ پنجِ صبح بيدار بمانم و بعد بخوابم تا نزديكى‌هاىِ دوازدهِ ظهر. چون در اين ساعت‌ها خواندم نمى‌آيد اما، به جايش، مى‌توانم از سكوت و آرامشِ شب به اين منظور بهره ببرم. پنج/شش ماه پيش‌تر چند شبي همين تقلا را كردم اما نتوانستم تركِ عادتِ هجده‌ساله كنم. وقتي از ياسر شنيدم كه تقريباً دو سالي ست كه برنامه‌ىِ خواب‌اش اين‌چنين است، يك‌بارِ ديگر تصميم گرفتم تا تلاشِ خودم را بكنم. از خدا يارى مى‌خواهم. [زيان كه ندارد. يارى جستن از خدا را مى‌گويم!]&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;اما و صد اما! گويا سرانجام گره از بختِ اين شهرِ بخت‌برگشته، مشهد، باز شده است و به جز از &lt;em&gt;آقا&lt;/em&gt; (كه خدا زودتر سايه‌اش را از سرِمان كم كندا!) هنرمندان هم گوشه‌ىِ چشمي به آن انداخته اند. مسعودِ شعارى، كه از بهترين شاگردانِ حسينِ عليزاده و شايد هم بهترين شاگردِ او ست، به همراهِ دو تنِ ديگر از سه‌تارنوازان، كه گويا شاگردِ خودش هستند، كنسرتي تنها براىِ دو شب در سينما گلستانه‌ىِ مشهد برگزار خواهد كرد كه اگر فلك كلكي در كارِمان نكند با كهاد و مهاد گوشِ جان به اجرايشان خواهيم سپرد. قيمتِ بليط هم تنها دو هزار و پانصد تومان است. اين را هم بگويم كه من شرم‌ام مى‌شود كه شعارى ناچار است در سينما گلستانه كنسرت برگزار كند؛ چه، جايي مناسب‌تر در مشهد يافت نمى‌شود. همان بهتر كه عليزاده و مانندِ او به مشهد نيايند و تن به چنين سالن‌هايي ندهند. خراب شود اين رژيم با اين برنامه‌هاىِ پنج‌ساله و بيست‌ساله‌اش كه بعد از يك ربعِ قرن رسِ‌مردم‌راكشيدن هنوز حتا يك سالنِ كنسرتِ مناسب، و باز، حتا در تهران، نساخته است. خودِمان ايم ها! چه لذتي دارد فُحش نثارِ رژيم كردن!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ديگر سه‌شنبه است...&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109505505804875977?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109505505804875977'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109505505804875977'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_09.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109505500774635178</id><published>2004-08-07T01:26:00.000+04:30</published><updated>2004-10-06T07:12:24.640+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;بيست و نه&lt;br /&gt;شنبه، هفدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;زاده شدگانِ به سالِ شصت و پنج، صبحِ امروز، كارنامه‌ىِ كنكورِشان را دريافت كردند. مجتبى هم از همين دسته بود و هم‌او بود كه گفت رتبه‌ىِ سايتِ سازمان همان رتبه‌ىِ منطقه‌اى ست. كارنامه‌ىِ من هم عصرِ همين امروز مى‌آيد. اما ديگر همه‌چيز از پيش آشكار شده است. پدرم برداشت و گفت كه &lt;em&gt;اين هم نتيجه‌ىِ دير رفتن‌هايت به مدرسه&lt;/em&gt;؛ يك بارِ ديگر بخوان و عبرت بگير!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109505500774635178?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109505500774635178'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109505500774635178'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_07.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109505495679322043</id><published>2004-08-05T23:24:00.000+04:30</published><updated>2004-09-17T16:34:03.200+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;بيست و هشت&lt;br /&gt;پنج‌شنبه، پانزدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;سازمانِ سنجشِ آموزشِ كشور مردم را رسماً گاييده است. لحظاتي‌ پيش توكلى، رييسِ سازمان، در برنامه‌اي كه براىِ توصيه‌هاىِ بهداشتى به كساني كه مجاز به انتخابِ رشته هستند تدارك ديده شده بود، گفت كه رتبه‌اي كه به داوطلبان داده شده است همان رتبه‌ىِ منطقه‌اى ست. گويا هيچ حسابي در كار نيست و بايد هم‌چنان تا دريافتِ كارنامه منتظر ماند. خدا زودتر عمرِ اين رژيمِ بى‌همه‌چيز را به‌سر رساندا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109505495679322043?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109505495679322043'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109505495679322043'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_05.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109497416883760661</id><published>2004-08-04T23:58:00.000+04:30</published><updated>2004-09-17T16:35:03.473+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;بيست و هفت&lt;br /&gt;چهارشنبه، چهاردهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;دو هزار و نهصد و هشتاد و پنج... اميد از خانه‌مان رخت مى‌بندد. اين، اگر رتبه‌ام در منطقه‌ىِ يك باشد، يعنى يك سالِ ديگر تن دادن به ابلهيت. ياسر وقتي كه رتبه‌ام را شنيد خيلى ناراحت شد. خودم نيز. براىِ روشن شدنِ اين‌كه رتبه‌ىِ گزارش شده كشورى ست يا منطقه‌اى، يعنى رتبه‌اي كه به كارِ انتخابِ رشته مى‌آيد، هنوز بايد صبر كرد؛ تا شنبه و شايد هم يك‌شنبه.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;اخبارِ شبان‌گاهى، ده و نيمِ شب، گفت كه رتبه‌ىِ درج شده در سايتِ سازمانِ سنجش، رتبه‌ىِ كل است نه منطقه‌اى... كورسويي از اميد به خانه جاني دوباره مى‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109497416883760661?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109497416883760661'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109497416883760661'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_04.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109497407316359264</id><published>2004-08-03T11:54:00.000+04:30</published><updated>2004-09-17T16:35:57.353+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;بيست و شش&lt;br /&gt;سه‌شنبه، سيزدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;گويا رتبه‌ام در كنكور امشب خواهد آمد؛ بنا بر گفته‌ىِ اين و آن. اگر سه‌رقمى باشد به احتمالِ زياد قبول خواهم شد. وگرنه به احتمالِ زياد قبول نخواهم شد. به احتمالِ زياد قبول نخواهم شد. چه بد! شايد هم خوب!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109497407316359264?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109497407316359264'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109497407316359264'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_03.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109479725644923306</id><published>2004-08-02T06:48:00.000+04:30</published><updated>2004-11-15T19:53:00.310+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;بيست و پنج&lt;br /&gt;دوشنبه، دوازدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;em&gt;ما مى‌ميريم!&lt;/em&gt; نمى‌دانم، شايد هم تنها يك هشدار بود. دقايقي بيش‌تر نيست كه از خواب برخواسته ام. هنوز آفتاب نزده است. چه پريشان ام! نمى‌دانم از كجايش بايد شروع كنم. ديشب، پيش از خواب، ناگهان به يادِ مرگ افتادم. مرگِ خودم. و گويا چندان نگذشت كه به خوابي ژرف فرو رفتم. از آن دست خواب‌ها كه با دلالت‌هاىِ فراوان مى‌نمايند. تنها تصاويري مغشوش و مبهم در ذهن‌ام حك شده اند. ولى، در ميانِ اين تصاويرِ مبهم، سه/چهار تصوير با شفافيتي بيش‌تر كه يادآورِ كليتي كوبنده و ويران‌گر اند خودنمايى مى‌كنند. ناگهان تنها شده بوديم. خانواده ىِ ما. خانواده‌ىِ كنونى ونيز راحله، بدونِ شوهر و تك‌پسرش. جهان، به جز از ما، خالى از بشر شده بود. سيستم‌هاىِ ارتباطى ناپديد شده بودند. اندك‌اندك آگاه مى‌شديم كه به ميليون‌ها سالِ پيش پرتاب شده ايم. شايد زماني بود كه انسان و سايرِ نخستى‌‌ها از نياىِ خود اشتقاق مى‌يافتند. اما اين براىِ ما، به خلافِ آن‌چه مى‌نمايد، واجدِ هيچ جذابيتي ازآن‌دست كه در فيلم‌هاىِ &lt;em&gt;هالى‌وودى&lt;/em&gt; يافت مى‌شود نبود. به عكس، احساسِ خلأ و تنهايىِ مطلق بود كه بر ما محيط گرديده بود. &lt;em&gt;احساسِ مرگ‌زاىِ تنهايى&lt;/em&gt;. حيران و هاج‌و‌واج و سرگشته بوديم. من مدام از ديگران مى‌پرسيدم. هيچ‌كس هيچ‌چيز نمى‌دانست. گويى خودم همه‌چيز را مى‌دانستم و باز هيچ نمى‌‌دانستم. منطقِ اين جهانى بر كيهان حاكم نبود. مطمئن ام. انگار مى‌دانستم كه ديگر باز نخواهيم گشت. يادم مى‌آمد كه در جاده بوديم. تصادف؟ شايد. اصلاً نمى‌دانم. هرچه شد، ناگهان، سر از اين‌جا در آورديم. هيچ كس از خود نمى‌پرسيد كه چه شد كه اكنون اين‌جا ايم. جهانِ بيرون از ما در سيلاني دايم، اما نامحسوس و پوشيده از حواسِ ما، بود. اين را هم‌اكنون درمى‌يابم. نخست در جنگل‌مانند جايي بوديم، اما كم‌كم خانه‌ىِ خودِمان، به شيوه‌اي نامحسوس، در پيرامون شكل مى‌گرفت. اما با هيئتي قديمى. هيئتي كه عمرِ جهان بر آن گذشته بود. راحله نيز آهسته‌آهسته چيزهايي دستگيرش مى‌شد. نه؛ انگار همه‌شان مى‌دانستند كه نمى‌دانند چه بر سرِشان آمده است. اما دلِ پيش كشيدن‌اش را نداشتند. اكنون يادم مى‌آيد كه احمد نبود. آرى احمد پيشِ ما نبود. همه بوديم جز احمد. ديگر خانه‌مان شكل گرفته بود. چشم‌ام به حياط افتاد. انگار آشنا مى‌نمود. به راحله نشان‌اش دادم. هردو سراسيمه روانه‌ىِ حياط شديم. دور و بر همان بود كه مى‌بايد، اما انگار همه‌جا مخروبه بود. كمي از ديوارِ مرزِ حياطِ ما و هم‌سايه‌ىِ سمتِ چپ فرو ريخته بود. نزديك‌تر رفتيم. آن سوىِ ديوارِ فروريخته... هردو جيغي كشيديم كه به‌سرعت در سينه خفه‌اش كرديم. مردي نشسته بود خموده و به‌خودپيچيده كه سيگار مى‌كشيد. نخست جا خورده بوديم. حالي دوگانه از وحشت و وجد بر ما مستولى بود.&lt;em&gt; احساسِ رهايى‌بخشِ هم‌چراغي.&lt;/em&gt; با ترس و ترديد از او پرسيديم كه آيا او چيزي نمى‌داند. كاش هيچ‌زمان از او نمى‌پرسيديم. نمى‌دانم شايد هم اين‌سان بهتر شد. از كلافگى به‌در آمديم. مردك بى‌هيچ پيش‌درآمدي برداشت و گفت: &lt;em&gt;نمى‌دانم چه شد. من خودم را كشتم و بعد ديدم كه اين‌جا ام.&lt;/em&gt; من بهت‌زده شده بودم. راحله درجا غش كرد اما زود به‌هوش آمد. او من را به درون برد و ماجرا را با هق‌هق براىِ ديگران بازگفت. اما انگار خودِشان مى‌دانستند. هيچ‌كس خم به ابرو نياورد. تنها مادر گفت كه: &lt;em&gt;بس است ديگر؛ على‌رضا هيچ نمى‌داند و اگر ساكت بمانيد هيچ نخواهد دانست.&lt;/em&gt; رضا مى‌خنديد و مى‌گفت كه چندان هم بد نشده است. او هميشه از تحول خوش‌اش مى‌آمد. من كنارش روىِ كاناپه نشسته بودم. ناگهان بغض‌ام تركيد و گريه‌ام گرفت. گريه‌اي از سرِ ناتوانى و درماندگىِ محض. ديگر يقين داشتم كه هيچ از دست‌ام ساخته نيست... همين جاها بود كه بيدار شدم. نفس‌نفس‌زنان. باورم نمى‌شد كه همه‌اش خواب بوده است. اطراف را مى‌پاييدم، با چشماني گشوده از وحشت و ناباورى. نه، مثلِ اين‌كه به‌راستى خواب بوده ام. خواب ديده ام. نفسي عميق مى‌كشم. خواستم بلند شوم تا نگاهي به ساعت بياندازم، اما گويى كمرم خشك شده است. تمامِ مدتِ خواب را حتا نيم‌غلتي هم نزده ام. به‌زور برمى‌خيزم و خودم را به ساعت مى‌رسانم. باورم نمى‌شود: پنج و نيمِ بامداد است. هميشه در نيمه‌شب، نزديكى‌هاىِ دو، بيدار مى‌شدم تا جرعه‌اي آب بنوشم. اما گويى اين‌بار در خواب ميخ‌كوب‌ام كرده بودند. به پنجره نگاه مى‌كنم. سپيدىِ سحر از پسِ پرده‌ها پيدا ست.&lt;br /&gt;اكنون ديگر هوا روشن شده است و من بر خود چيره ام. اما منقلب شده ام. شايد مرگ نزديك شده است. نمى‌دانم. اكنون در مى‌يابم كه ايده‌ىِ اصلىِ خواب همان است كه خيلى پيش‌تر در «ديگران»ِ الخاندرو اميناباور ديده بودم. اما فضاىِ خوابِ من در جايي به‌كلى ديگر، از آن‌چه كه در «ديگران» مى‌گذرد، مى‌گذشت. يعنى پس از اين زمانِ دراز از آن تأثير گرفته ام؟ يعنى چه؟ اين خواب چه معنا مى‌دهد؟ آيا به‌راستى دلالت‌هايي نهفته دارد؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109479725644923306?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479725644923306'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479725644923306'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/08/blog-post_02.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109479705732996007</id><published>2004-07-31T22:47:00.000+04:30</published><updated>2004-09-18T13:18:56.663+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;بيست و چهار&lt;br /&gt;شنبه، دهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;سرانجام معناى‌ِ &lt;em&gt;انقلابِ كانتى&lt;/em&gt; بر من هويدا گشت. همين‌جا از علىِ طالقانى قدردانى مى‌كنم! هميشه از خود مى‌پرسيدم كه چرا معناىِ &lt;em&gt;سوژه&lt;/em&gt; در گفتارِ روزمره، يعنى &lt;em&gt;موضوعِ شناسايى&lt;/em&gt;، دقيقاً مقابلِ معناىِ آن در گفتارِ فلسفى، يعنى&lt;em&gt; فاعلِ شناسا&lt;/em&gt;، ست. طالقانى امروز، در كارگاهِ روش‌شناسى، يادآورى مى‌كرد كه از زمانِ ارسطو و تا پيش از كانت موضوعِ شناخت را &lt;em&gt;سوژه&lt;/em&gt;، يعنى &lt;em&gt;فاعل&lt;/em&gt; يا &lt;em&gt;اثرگذار&lt;/em&gt;، و ذهنِ شناسا را &lt;em&gt;ابژه&lt;/em&gt;، يعنى &lt;em&gt;مفعول&lt;/em&gt; يا&lt;em&gt; اثرپذير&lt;/em&gt;، مى‌خوانده اند. چرا كه ذهن هم‌چون آيينه‌اي پنداشته مى‌شده است كه بى هيچ دست‌كارى‌اي شى‌ء را در خود باز مى‌نماياند. اما با آمدنِ كانت بود كه اين نگره وارونه (&lt;em&gt;منقلب&lt;/em&gt;) گرديد. كانت گفت كه به‌واقع اين ذهنِ شناسا ست كه اثرگذار، يا همان سوژه، است و از خود نقشِ زمان و مكان و مقولات را بر شىءِ موردش شناسايى مىزند و از همين‌رو شى‌ءِ موردِ شناسايى ست كه اثرپذير، يا همان ابژه، است. اين‌كه هنوز موضوعِ پژوهش و شناسايى را &lt;em&gt;سوژه&lt;/em&gt; مى‌خوانند، خود نشاني ست از غلبه‌ىِ انديشه‌ىِ ارسطويى بر ذهن و زبانِ جهانيان.&lt;br /&gt;البته آن‌چه را كه طالقانى امروز درباره‌ىِ ارسطو و كانت گفت پيش‌تر بيش‌وكم خوانده بودم و مى‌دانستم؛ اما ارتباطِ اين مباحث با سوژه و ابژه‌ىِ پيش از كانت، يعنى زمانِ ارسطو، برايم تازه و وجدانگيز بود. كنون معناىِ &lt;em&gt;انقلاب&lt;/em&gt; را نيز بهتر از پيش درمى‌يابم. هميشه انديشه يا كنشي انقلابي خوانده مى‌شود كه سازمايه‌اي از وارونه‌سازى، يا همان &lt;em&gt;منقلب ساختن&lt;/em&gt;، را در بر داشته باشد. چنان‌كه در &lt;em&gt;انقلابِ كپرنيكى&lt;/em&gt; جاىِ خورشيد با زمين جابه‌جا مى‌شود و ديگر اين خورشيد نيست كه به گردِ زمين مى‌گردد بلكه همه‌چيز دقيقاً وارونه است. پيش‌تر گمان مى‌كردم كه تنها براىِ ياد كردن از بزرگى و غنا و اهميتِ انديشه‌اي ست كه از آن با عبارتِ &lt;em&gt;انقلابي در انديشه‌ىِ بشرى&lt;/em&gt; ياد مى‌كنند و از همين‌رو بود كه از خود مى‌پرسيدم &lt;em&gt;كه پس چرا فلان ايده با چنان گستره‌اي از اثربخشى چنين خوانده نشده است؟ نكند كه اين‌جا هم پاىِ پارتى و پارتى‌بازى در ميان است؟!&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109479705732996007?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479705732996007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479705732996007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_31.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109479702312408098</id><published>2004-07-30T22:46:00.000+04:30</published><updated>2004-09-18T13:20:28.433+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;بيست و سه&lt;br /&gt;جمعه، نهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;مدالِ نقره‌ىِ المپيادِ جهانىِ شيمى براىِ اميرِ صابرى و نيز سيدان. امروز، با مينى‌بوسِ مدرسه و هم‌راه با چندي از بچه‌هاىِ رياضى و تجربى، به پيشبازِشان رفتيم. المپيادِ امسال در هامبورگ برگزار شده بود.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109479702312408098?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479702312408098'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479702312408098'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_30.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109479698772934231</id><published>2004-07-29T22:46:00.000+04:30</published><updated>2004-09-18T15:07:36.116+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;بيست و دو&lt;br /&gt;پنج‌شنبه، هشتمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;امروز شلواري خريدم به قيمتِ فلان؛ پس از گشتن‌ها و چانه زدن‌ها. حيف‌ام مى‌آمد از اين پول كه مى‌باسيت به پاىِ تُنبان (تَن‌بان) ريخته مى‌شد. اين روزها براىِ يك شلوارِ نيمچه حسابى دستِ‌كم مى‌بايست هفده/هجده هزار تومان پول پرداخت. اكنون، كه از پسِ ساليان اين يادداشت را مى‌خوانى، هفده/هجده هزار تومان را ازرش چى‌ست؟ شگفتا! دريغ از يك سير تخمه؟!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109479698772934231?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479698772934231'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479698772934231'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_29.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109479695052839592</id><published>2004-07-28T22:45:00.000+04:30</published><updated>2004-09-18T13:22:42.733+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;بيست و يك&lt;br /&gt;چهارشنبه، هفتمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;جلسه‌ىِ چهارمِ كارگاه بود. جلسه‌‌ىِ پيش، طالقانى از حاضران خواسته بود تا متني را براىِ نقدِ در كارگاه پيش‌نهاد دهند. امروز در پايانِ كلاس، و پس از هزار و يك پيش‌نهاد و رأى‌گيرى از همگان، بنا بر نقدِ «ملاحظاتي فلسفى در دين، علم و تفكر»ِ آرامشِ دوست‌دار شد. با او همين امروز آشنا شدم. خوش‌بخت ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109479695052839592?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479695052839592'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479695052839592'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_28.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109479690355465301</id><published>2004-07-27T22:44:00.000+04:30</published><updated>2004-09-18T13:23:48.750+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;بيست&lt;br /&gt;سه‌شنبه، ششمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;روزى مى‌رسد كه من ديگر نيستم. من ديگر &lt;em&gt;نيست&lt;/em&gt; ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109479690355465301?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479690355465301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479690355465301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_27.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109479684398045453</id><published>2004-07-24T22:42:00.000+04:30</published><updated>2004-09-18T13:25:25.820+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;نوزده&lt;br /&gt;شنبه، سومِ مردادماهِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ديشب احمد به تهران بازگشت. هرچند كه مى‌شد من هم بروم و برنامه‌اش را هم ريخته بودم، پشيمان شدم. شايد وقتي ديگر رفتم. با بازگشتِ احمد زندگى‌ هم به حالتِ پيشين بازگشت. اين‌كه يك هفته اي كم‌تر مى‌‌نوشتم بى‌ربطِ به حضورِ احمد نبود.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;صبحِ پنج‌شنبه، هم‌راه با كهاد و &lt;em&gt;مهاد&lt;/em&gt;، يا همان ماژور، به تماشاىِ «مهمانِ مامان»ِ مهرجويي در سينما آفريقا شتافتيم. كوتاه‌سخن: «&lt;em&gt;اجاره‌نشين‌هاى»ِ دو&lt;/em&gt;. به هيچ‌رو فيلمِ ضعيفي نبود، اما آن نبود كه از مهرجويي، پس از «هامون» و «پرى» و «درختِ گلابى»، انتظارش مى‌رفت؛‌ يا دست‌ِكم من انتظارش را مى‌بردم.&lt;br /&gt;…&lt;br /&gt;امروز طرحي زدم براىِ دومين نمايش‌گاهِ تايپوگرافىِ «رنگِ پنجم»، &lt;em&gt;مولوى&lt;/em&gt;، كه چندان هم تايپوگرافيك نيست. نخست فرستادم‌اش براىِ &lt;em&gt;وهيد&lt;/em&gt;، همان وحيدِ خودِمان، تا نظرش را جويا شوم. آن‌چنان برايم مهم نيست. نمايش‌گاه را مى‌گويم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109479684398045453?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479684398045453'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109479684398045453'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_24.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109461938215971462</id><published>2004-07-21T21:09:00.000+04:30</published><updated>2004-10-31T15:27:36.606+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;هجده&lt;br /&gt;چهارشنبه، سى و يكمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;خب اين چند روز را تنبلى كردم. نوشتنى زياد داشتم اگر مى‌نوشتم.&lt;br /&gt;عيبي ندارد، همه‌اش را همين امروز مى‌نويسم:&lt;br /&gt;شنبه دومين جلسه‌ىِ كارگاه بود. هرچه احمد را اصرار كردم نيامد. كارگاهي به‌واقع فلسفى ست. اين‌بار مجتبى كاظميان هم آمده بود؛ با برادرش على. بعد از كلاس با ياسر و مهدى و دو/سه ديگر از دوستان‌اش رفتيم به كافه‌گلستان تا قلياني بكشيم و گپي بزنيم. البته من تنها مى‌خواستم ياسر را بيش‌تر ببينم‌اش. بارِ پيش كه من را ديد خواست تا هايدگر را زمين بگذارم و به تحليلى‌ها بپردازم. او هم چون داريوشِ شايگان بر اين باور است كه براىِ ما جهانِ سومى‌ها انديشه‌هاىِ مانندِ كانت به مراتب بهداشتى‌تر از هگل و هايدگر است. گفتم‌‌اش كنون كه كتابي را شروع كرده ام نمى‌توانم در نيمه رهايش كنم. اما سخن‌ِ او تأثيرِ شگرفي بر من مى‌نهد. انگار جادويم مى‌كند. ديگر دل به خواندنِ هايدگر نمى‌دادم (الهى به زمينِ داغ بخورى ياسر با آن تأثيرِ شگرف و جادويي‌ات!). اين هايدگر كه مى‌گويم نه كتابي از خودِ او، بلكه «پرسشِ بنيادين»ِ بابكِ احمدى ست كه دوره‌ى نخستِ كارِ فكرىِ هايدگر را تصوير كرده است. شايد علتِ ديگري كه دل به خواندنِ‌ «پرسشِ بنيادين» نمى‌دادم به قلمِ خودِ بابكِ احمدى مربوط باشد. احمدى قدرت و عادتِ عجيبي در بازنوشتِ يك عبارت با هزار فرمِ گونه‌گون دارد. طوري كه اگر خواننده نيز قدرتِ كشفِ اين ترقندش را داشته باشد كلافه خواهد شد و كتاب را به كناري خواهد نهاد. اين‌بار كه به خانه آمدم، به‌جاىِ هايدگر، يادي از پوپر و «اسطوره‌ىِ چارچوب»اش كردم. ازقضا كتابي را كه نزديك به دو سال و نيمِ پيش خريده بودم‌اش و از آن موقع در صندوق‌خانه‌ىِ اتاق‌ام خاك مى‌خورد و فرصتِ خواندن‌اش دست نداده بود، همين دو/سه هفته‌ىِ پيش، مهدى، با سه/چهار كتابِ ديگر از پوپر، امانت‌ گرفته بود. اما هرطور بود دوباره به چنگ‌اش آوردم و نجويده بلعيدم‌اش. نزديك بود به گلويم گير كند!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;در اين پنج روزي كه گذشت پنج فيلم ديدم. «درختِ گلابى» را، يك‌بارِ ديگر، با احمد. «سارا» و «پرى»ِ مهرجويى، «ساعت‌ها»ىِ استفان دالدرى، و «مسافران»ِ بيضايى. «ساعت‌ها» خيلى برايم جالب بود. جايي در فيلم &lt;em&gt;ويرجينيا&lt;/em&gt; مى‌گويد كه آرى مرگ ممكن است. حق با او ست. مرگ نه &lt;em&gt;ضرورى&lt;/em&gt;، كه&lt;em&gt; ممكن&lt;/em&gt; است. اين يعنىِ خنديدنِ از تهِ دل به ريشِ سپيدِ استقرا! جايي ديگر مادرِ پابه‌سن‌گذاشته‌ىِ نويسنده، كه زندگىِ تباه شده و شكست خورده‌اي را در پسِ پشت دارد، مى‌گويد آن‌گاه كه اختياري در ميانه نباشد، شرمندگى چه معنايي تواند داشت. آشكار است كه پرسش‌اش استفهامِ انكارى ست. من سخت به اين جمله باور دارم. يكي از كتاب‌هاىِ بينش‌اسلامىِ دبيرستان، در جايي، براىِ اثباتِ مختار بودنِ انسان، وارون همين جمله را مى‌آورد. يعنى اگر شرمندگى هست، پس لاجرم اختيار هم هست. طرفه اين‌جا ست كه اين استدلال آن‌چه كه قصدِ اثبات‌اش را دارد از پيش فرض گرفته است؛ يعنى &lt;em&gt;مختار بودنِ انسان&lt;/em&gt; را. در اين مدعا پيش‌داورى‌اي مبنى بر &lt;em&gt;خودآگاه و بخردانه بودنِ تمامىِ كنش‌ها و واكنش‌هاىِ آدمى&lt;/em&gt;، و بنابراين&lt;em&gt; اختيارِ او&lt;/em&gt;، نهفته است كه من هيچ بدان باور ندارم. درواقع بايد بگويم كه من به &lt;em&gt;كنشِ خودانگيخته&lt;/em&gt; مشكوك ام و براىِ انسان جز &lt;em&gt;واكنش&lt;/em&gt; نمى‌شناسم و سراغ ندارم. به همين معنى ست كه من به نوعي جبرِ ديالكتيكى باور دارم؛ البته نه به معناىِ هگلىِ آن (كه تاكنون فهمِ شايسته‌اي از آن نداشته ام)، بلكه به معنايي زيستى‌ كه فرگشت و تكاملِ جبرىِ كنش‌‌ها و انديشه‌ها را، كه نتيجه‌ىِ برخورد و رويارويىِ مكرر آن‌ها با يك‌دگر و در طىِ ساليان‌ دور است، موجب مى‌شود. اين باور در بن‌ِ خود از &lt;em&gt;عليت&lt;/em&gt; آب مى‌خورد و عليت يكى از پيش‌فرض‌هاىِ اساسىِ آن است (كه اگر منكرِ عليت باشيم، در رابطه با اختيارِ انسان، همه‌چيز حتا جالب‌تر هم خواهد شد!). نگره‌اي شبيه به &lt;em&gt;انتخابِ طبيعىِ&lt;/em&gt; داروين اما با فراخى و گستردگى‌اي بيش از آن، كه فرگشتِ ارزش‌ها و باورها و ناخودآگاهِ آدمى را نيز علاوه بر فرگشتِ مكانيسم‌هاىِ زيستىِ او توضيح مى‌دهد. هنوز صورت‌بندى و آرايشِ درست و روشني به آن نداده ام. زودتر مى‌بايست دست‌به‌كار شوم.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;از زماني كه «درختِ گلابى» را ديده ام، دوست‌دارِ فيليپ گلس و سروده‌هاىِ موسيقايى‌اش گشته ام. خدا كند كه پاىِ كارهاىِ گلس به ايران هم گشوده شود. با اين‌كه فقرِ موسيقىِ موسيقى‌دان‌هاىِ قرنِ بيستمى در ايران آشكار است، اما بختِ بلندِ من مدام يارى‌ام مى‌كند و گلس از هر دري بر من رخ مى‌نمايد. هم موسيقىِ «سارا» و هم «ساعت‌ها» ساخته‌ىِ گلس هستند و من اين را تا پيش از تماشايشان نمى‌دانستم. البته در «سارا» موسيقى نقشِ كم‌رنگي دارد، ولى در «ساعت‌ها» كمينه نيمي از فضاىِ فيلم بسته به موسيقى و ساخته و پرداخته‌ىِ آن است.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;راحله، چند روزِ پيش، دفترچه‌اي برايم فرستاده بود كه دست‌خطِ دورانِ كودكى‌ام، دست‌خطِ سالِ هفتاد ويك يعنى كلاسِ اول‌ام، را هم‌راه داشت. خوابي ترسناك ديده بودم كه گويا خجالت مى‌كشيده ام براىِ كسي تعريف‌اش كنم. به همين خاطر براىِ راحله نوشته بودم تا بخواندش. از خودِ ماجرا هيچ به ياد ندارم. دست‌خط‌ام را نمى‌توانم اين‌جا نشان‌اش دهم، اما متن و لغزش‌هاىِ املايى‌اش برگردان‌پذير اند: &lt;em&gt;همه ما رَفته بوديم پارك بَعد اَز آن مَن وَ رضا رفتيم همين جاها بگرديم كه يدَفه گُم شديم همان مُقه يك مرد دَست مَن وَ رضا را گرفت وَ برد يك جا مثل پرورشگاه وَ آنجا به مَن وَ رضا برنج دادَند بَعد از آن مَن و رضا و يك بچه با هم دوست شُديم وَ بَعد اَز آن اَز آنجا با هَم فرار كرديم هَنوز سرِ خيابان نرسيده بوديم كه ظهره را ديديم بهش گُفتيم ما نمى‌توانيم با شما بياييم گفت نَه بعد اََز آن رضا اَز پيشما فرار كَرد بَدَن مَن و دوستَم دُنبالِ آن رفتيم وَلى گُمَش كرديم وَ بَدَن آن را پيدا كرديم.&lt;/em&gt; خيلى تراژيك بود، نه؟! احتمالا شب‌اش متأثر از «اوليور توييست» سر بر بالين نهاده بوده ام!&lt;br /&gt;يونس نيز، چند هفته پيش‌تر از آن، عكسي به تاريخِ سومِ مهرماهِ شصت و هشت برايم آورد كه من و هم‌سن‌وسال‌هايم در فاميل را نشان مى‌دهد كه لبِ حوضِ خانه‌ىِ عنصرىِ آقاجان نشسته ايم. با اين‌كه اين عكس را يك/دو سالِ پيش ديده بودم، و اصلا خودم از يونس خواسته بودم‌اش، حسِ دريغ‌ناكِ شديدي در من برانگيخت. عكسِ زيبايي ست. يادش به‌خير.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;پنج‌شنبه‌ىِ گذشته، سرانجام، «لحظه‌ها»ىِ كياوشِ صاحب‌نسق رسيد. گوش‌اش دادم. با جان و دل. چون دو هفته بود كه انتظارش را مى‌كشيدم. «لحظه‌ها» يك بارِ دگر دل‌ام را با خود بُرد و هوسِ پيانو را در جان‌ام زنده كرد. پيانو مى‌خواهم. چشم‌هاىِ &lt;em&gt;بادامى&lt;/em&gt;‌ام را نيز دوست مى‌دارم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109461938215971462?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109461938215971462'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109461938215971462'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_21.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109435989405750862</id><published>2004-07-16T20:17:00.000+04:30</published><updated>2004-11-15T19:23:56.193+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;هفده&lt;br /&gt;جمعه، بيست و ششمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;em&gt;فلُّ سَفَهْ&lt;/em&gt;، اين چند روز، آوردگاهِ منازعاتِ بى‌امانِ اين و آن شده است پيرامونِ سكس. در اين ميانه، كساني از ظنِ خود يارِ من شده اند و عده‌اي ديگر مرا بويي‌ازعشق‌نبرده و مانندِ آن خوانده اند. ليك پيرِ ما (با &lt;em&gt;پيرِ ساليان&lt;/em&gt; اشتباه نشود!) خموشى گزيده است و به كنجي خزيده است. من نيز، به ناچار، مانيفستِ نظرات‌ام را آفتابى كردم و زان پس از همگان رخصت خواستم تا مهر بر لب بنهم و دگربار، زين بيش، محفل را مشوش نكنم. آخر خلافِ عادتِ همگان انديشيدن را شايد دگران تاب بياورند، اما به آن جامه‌ىِ سخن پوشاندن نه خدا را خوش مى‌آيد و نه صد البته بنده‌اش را! من نيز كه در طريقتِ خود به جز از مردم‌آزارى گناهي نمى‌شناسم، بيش‌تر زبان‌درازى نكردم و پاىِ خويشتن از گليمِ خود فراتر ننهادم. خدا خيرم دهاد!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;چهارشنبه‌اي كه گذشت نخستين جلسه‌ىِ &lt;em&gt;كارگاهِ روش‌شناسىِ نقدِ انديشه‌ها&lt;/em&gt; برگزار شد. در اين كارگاه، علىِ طالقانى تدريس را به عهده دارد و ديگران به‌هم ريختنِ كلاس را! از آن‌جا كه علىِ طالقانى شيخ است، و اين روزها در جامعه از شيوخ هوش و فراستي انتظار نمى‌رود، همگان با شنيدنِ سخنان طالقانى و منش نسبيت‌انديش‌اش انگشت‌به‌دهان مانده بودند و در درون از خود مى‌پرسيدند كه شيخ و چون‌اين سخناني را چه نسبتي تواند بود. جالب‌تر اين‌كه، چون در پوسترِ آگهىِ كارگاه (به طراحىِ ايمانِ متقى) هيچ نشاني از &lt;em&gt;حجة الاسلام&lt;/em&gt; و مانندِ آن در پشتِ نامِ طالقانى پيدا نبود، هركس كه واردِ كلاس مى‌شد، همين‌كه چشم‌اش به عمامه‌ىِ پيچيده به بالاىِ سرِ استاد مى‌افتاد، آويزانىِ لب‌ولنچه را ناچار دچار مى‌شد. اما پس از گذشتِ اندك زماني به آن پرسش‌هاىِ درونى، و گاه زيرِزبانى خطاب به نفرِ كناردستى، كه گفته آمد مبتلا مى‌گشت. حتا يكي جسارت كرد و گفت كه واقعاً خوش‌حال است كه از يك روحانى چنين سخناني مي‌شنود و در حال به حلقه‌ىِ مريدان پيوست! و باز همين‌كه يكي سخن‌اش را با &lt;em&gt;حاج‌آقا&lt;/em&gt;، خطاب به طالقانى، آغاز كرد وى همان‌جا سخن‌اش را قطع كرد و از حضار خواست تا او را &lt;em&gt;حاج‌آقا&lt;/em&gt; نخوانند كه همان &lt;em&gt;طالقانى&lt;/em&gt; كفايت است و اين‌كه او به حج نرفته است و پس حاجى نيست؛ و اين‌جا بود كه همگان هم‌نوا، البته باز در درون و پيشِ خود، گفتند كه: &lt;em&gt;بابا تو ديگر كه هستى!&lt;/em&gt; از حواشى كه بگذريم به متن هم نمى‌توانم پرداخت و از آن هم مى‌گذرم! چرا كه اين‌جا نه جايش است.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;دو بندِ پيشين را صبح نگاشتم و اكنون كه مى‌نويسم نزديكى‌هاىِ غروب است. شيخِ ما از زاويه به‌در آمده است و چند خطي قلمى كرده است. نمى‌دانم چرا حرف‌هايم را به خودم بازپس مى‌دهد. نيازي به نقدِ دوباره‌ىِ من نيست. آن‌چه‌كه حنايىِ كاشانى امروز نوشته است، جز بازگفتِ سخنانِ پيشين‌اش در قالبي نو نيست و ازاين‌رو پاسخ‌اش نيز در يادداشت‌هاىِ پيشين‌ام آمده است. پس نيازي نيست كه پيماني را كه با او و خوانندگان‌اش بسته بودم زيرِپا بگذارم. خوانندگان خود داورى خواهند كرد.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ساعتى پيش، احمد از راه رسيد. &lt;em&gt;خواهرم زيبا شد&lt;/em&gt;!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109435989405750862?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109435989405750862'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109435989405750862'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_16.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109435960424498210</id><published>2004-07-13T21:07:00.000+04:30</published><updated>2004-11-15T19:28:59.316+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;شانزده&lt;br /&gt;سه‌شنبه، بيست و سومِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;از ديروز حكايتي را آغاز کرده ام با محمدسعيدِ حنايىِ كاشانى كه مگو و مپرس! از او نظرش را درباره‌ىِ سكس پرسيده ام. نخست نظرِ خود را گفتم كه حسابِ عشق را از سكس جدا مى‌دانم و اين‌كه اگر دل‌داده‌اي در برخوردِ با دل‌دارش مدام سكسِ با او ست كه از خاطرش مى‌گذرد، نمى‌توانم عشقِ او را حقيقى بپندارم؛ چه، او دل نه به دل‌دار كه به خود بسته است. كخي كه سيخ‌ام مى‌كرد تا اين‌ها را برايش بنويسم اين بود كه او بااين‌كه چهل و پنج سال دارد، و از جايگاه اجتماعى و به احتمالِ زياد اقتصادىِ خوبي هم برخوردار است، اما تنها زندگى مى‌كند و ازدواج نكرده است... بقيه‌اش را بعد مى‌نويسم. اكنون على‌رضا پاپى شده است نمى‌توان كاري‌اش كرد!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;خب مى‌گفتم. دستِ‌آخر از او پرسيدم كه چرا تنها ماندن را ترجيح داده است. از اين خوش‌ام آمد كه كاشانى حسابى با خودش و ديگران روراست بود و صادقانه پاسخ‌ام گفت: &lt;em&gt;من نمى‌توانم با كسي كه عاشق‌اش نباشم ازدواج كنم يا سكس داشته باشم. اگر مثالِ ادبىِ آن را مى‌خواهيد مى‌توانيد «عقايدِ يك دلقك»ِ هاينريش بل را بخوانيد. تراژدىِ زندگىِ من اين بوده است كه كساني را كه دوست داشته ام نتوانسته ام به دلايلِ مالى يا چيزِ ديگري به دست آورم. دليلِ تنهايىِ من همين است، اگر عاشقِ كسي شدم و توانستم با او ازدواج مى‌كنم.&lt;/em&gt; با اين حرف حسابى دل‌ام برايش سوخت!&lt;br /&gt;اما آن‌چه هرگز فكرش را نمى‌كردم اين بود كه بخواهد براىِ اثباتِ &lt;em&gt;بى‌عيب و اشكال بودنِ سكس&lt;/em&gt; (برابرنهادي كه يك‌سر ناشى از بدفهمىِ برنهادِ من بود. چرا كه من هرگز مدعىِ &lt;em&gt;عيب‌دار&lt;/em&gt; بودنِ سكس و يا&lt;em&gt; بد&lt;/em&gt; بودن‌اش نشده بودم) دست‌به‌دامنِ طبيعت شود و به دامِ استنتاجِ ارزش از دانش بيافتد. من در پاسخ‌اش نوشتم كه، اگر هم من چنان ادعايي كرده بودم، چنان استنتاجي براىِ پاسخ گفتنِ به من راه به جايي نمى‌بُرد. و سپس توضيح دادم كه چون من به &lt;em&gt;نادرست بودنِ استنتاجِ ارزش از دانش&lt;/em&gt; و همين‌طور &lt;em&gt;پرتاپ‌شدگىِ دازاين&lt;/em&gt; (يا همان انسان) &lt;em&gt;به هستى&lt;/em&gt; و اين كه گوهرِ دازاين جز همان امكان‌هاىِ پيشِ روىِ او براىِ &lt;em&gt;هستى كردن&lt;/em&gt; (يا به گفته‌ىِ بابكِ احمدى: &lt;em&gt;هستن&lt;/em&gt;) نيست و نيز اين‌كه دازاين گوهرش را، خودش، با طرح ريختنِ يكي از امكان‌هاىِ پيشِ روى‌اش شكل مى‌دهد باور دارم، باورِ به گزاره‌هاىِ اخلاقى براىِ من ناممكن شده است. چراكه، بنا به باورِ نخست، طبيعت را خنثا مى‌بينم و آن را واجدِ هيچ‌گونه بارِ ارزشىِ ايجابى يا صلبى نمى‌يابم و، بنا به باورِ دومى، ازآن‌جاكه انسان را داراىِ گوهرِ ازپيش‌متعين و شكل‌گرفته نمى‌دانم، نمى‌توانم معتقد به وجودِ قوه‌ىِ حكم در آدمى و بديهى بودنِ پيشاتجربىِ يك‌سرى گزاره‌هاىِ اخلاقى در نهادِ او و يا، چنان‌كه خودِ حنايىِ كاشانى مى‌گفت، وجودِ &lt;em&gt;حسِ مشترك&lt;/em&gt; يا &lt;em&gt;فهمِ مشترك&lt;/em&gt; در ابناىِ بشر باشم و فهم و حسِ مشترك را تنها ناشى از پرتاب‌شدگىِ به وضعيتِ مشابه مى‌دانم و به آن نسبت مى‌دهم (هرچند حتا اگر گزاره‌هاىِ اخلاقى گزاره‌هايي پيشاتجربى و يك‌سان در نهادِ تمامىِ ابناىِ بشر مى‌بودند، نيز، بايا نمى‌شدند و بايستِ اخلاقى نمى‌يافتند. همان &lt;em&gt;باور به خطاىِ استتاجِ ارزش از دانش&lt;/em&gt; كافى ست تا بنيانِ اخلاق از بيخ و بن منهدم شود. شايد كمي مبهم باشد. هرزمان كه مومنت‌هاىِ هم‌بسته به ياسر را گرافيدم اين هم روشن‌تر خواهد شد. اين را هم بگويم كه چون من به جبر، آن هم جبري مطلق و جهان‌روا، باور دارم؛ بهتر بود كه به‌جاىِ &lt;em&gt;هستى‌كردنِ دازاين&lt;/em&gt; عبارتي هم‌چون &lt;em&gt;هستانده شدنِ دازاين&lt;/em&gt; را به كار مى‌بستم. اما ازآن‌جاكه با تن دادن به چون‌آن جبري ديگر گفت‌وگو پيرامونِ اخلاق و زيستِ اخلاقى بى‌معنا خواهد بود، با فرضِ اختيارِ انسان، بحث را پى گرفتم. حتا من تا اندازه‌اي هم به گوهرِ ازپيش‌متعين براىِ انسان باور دارم. گوهري محدود به ژنومِ موروثيِ انسان. و همين ژنوم است كه ماده‌ىِ خامِ پذيراىِ هستانده شدن است. كنون كه سخن از ژنومِ انسانى به ميان آمد، بد نيست بيافزايم كه به گمانِ من علم توان آن را دارد كه دست‌گير و پشتيبانِ فلسفه باشد و در بسياري از مسئله‌ها يارى‌اش كند. من چندان به مرزِ ميان علم و فلسفه وفادار نيستم. از همان‌دست كه نزديك به يك سده است كه روان‌شناسى و روان‌كاوى شانه به شانه‌ىِ فلسفه مى‌سايند. همه‌ىِ اين‌ها را در مجالي ديگر بازترِشان خواهم كرد. پرانتز زيادى به درازا كشيد...). اما انسان مى‌تواند، با همه‌ىِ اين‌ها و هرچند‌كه باورنده به اخلاق نباشد، دسته‌اي از كنش‌ها را حقير و دسته‌اي ديگر را والا بداند يا، شايد درست‌تر باشد كه بگويم، &lt;em&gt;بيابد&lt;/em&gt;. كه صد البته اين تنها بسته به پسندِ خودِ او ست و هيچ نسبتي با اخلاق ندارد و ازهمين‌رو امرونهى‌پذير هم نيست. آن‌چه كه من از كاشانى پرسيده بودم همين پسندِ شخصى‌اش بود كه باز حتا براىِ ابراز آن نيازي به دليل و برهان هم نيست. من نپرسيده بودم كه آيا او هم سكس را &lt;em&gt;بد&lt;/em&gt; مى‌شمارد تا پاسخ‌ام دهد: &lt;em&gt;آيا خوردن و آشاميدن و خوابيدن و حرف زدن و بو كشيدن و نفس كشيدن و خنديدن و گريه كردن كنش‌هاىِ پليدي هستند؟&lt;/em&gt; گفته بودم كه به گمانِ من انسان‌هاىِ والا، حتا در برابرِ زيباروى‌ترينِ جهان، مى‌‌توانند از سكس پرهيز كنند و حظِ از زيبايى را به لذتِ از سكس فرونكاهند. درست‌تر اين‌كه: انسان‌هايي بر من والا &lt;em&gt;مى‌نمايند&lt;/em&gt; كه چنان باشند؛ آيا بر تو هم جهان خود را اين‌چنين مى‌نماياند؟&lt;br /&gt;اميدوار ام از آهنگِ سخنان‌ام دل‌خور نشده باشد. نمى‌دانم. شايد به تمامِ آن‌چه هم كه برايش نوشته ام باور نداشته باشم. شايد بيشترش تنها محكِ عرصه‌ىِ همگانى بوده باشد و بس. من كه از ناخودآگاه‌ام باخبر نيستم! ذهنِ من ذهني ست بس‌بسيار دگرش‌پذير (آلترناتيو) كه حتا پاره‌ىِ خودآگاه‌اش هم كوته‌زماني بيش پايدار نمى‌ماند؛ چه رسد به ديگر پاره‌هايش! راستى اين را هم بگويم كه با نامِ مستعار پرسش‌ام را طرح كردم. نمى‌دانم چرا. شايد به &lt;em&gt;علت&lt;/em&gt;ِ نوعي دلهره‌ىِ مبهم و همه‌گير از سخن گفتنِ پيرامونِ سكس؛ حتا در محيطِ‌ مجازى.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109435960424498210?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109435960424498210'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109435960424498210'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_13.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109391828620551114</id><published>2004-07-12T01:39:00.000+04:30</published><updated>2004-10-07T08:09:48.163+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;پانزده&lt;br /&gt;دوشنبه، بيست و دومِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;عجب هوايي شده است امروز. ميانه‌ىِ روز است و با اين حال خورشيد پيدا نيست و هوا، هم‌چون اواخرِ آذرماه، خنك است و ابرى. من عاشقِ هواىِ ابرى ام. آن هم وقتي كه نابه‌هنگام در ميانه‌ىِ تيرماه رخ بنمايد. خدا كند كه يك هفته‌اي همين‌طور بماند. چه‌قدر اين هواىِ ابرى دل‌تنگ‌ام مى‌كند. كنارِ خيابانِ خيسِ پردرختِ خانه‌مان قدم مى‌زنم. عاشق شده ام. عاشق ام. عاشقِ زندگىِ تنهاىِ &lt;em&gt;فردا&lt;/em&gt;.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109391828620551114?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109391828620551114'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109391828620551114'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_12.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109391805123187069</id><published>2004-07-11T20:35:00.000+04:30</published><updated>2004-09-18T13:52:12.950+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;چهارده&lt;br /&gt;يك‌شنبه، بيست و يكمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;دانشگاهِ پلى‌تكنيك حسابى تركانده است! يك فستيوالِ فرهنگى‌/‌سياسىِ يك‌ماهه با حضورِ بسياري چون عبدالكريمِ سروش، بابكِ احمدى، محمدجوادِ طباطبايى، محمدسعيدِ حنايىِ كاشانى، رامينِ جهانبگلو، محمدِ ضيمران، خشايارِ ديهيمى و همين‌طور اميدِ مهرگان؛ كه اميدِ من بيده! خبرش را شرقِ امروز نوشته بود. البته كاش كه &lt;em&gt;سياسى&lt;/em&gt; را از انتهاىِ نامِ فستيوال خط مى‌زدند و چيزِ ديگري مى‌گذاشتند؛ مثلا &lt;em&gt;فلسفى&lt;/em&gt;. مهم نيست. خب من هم، چون هميشه، هوايى شدم! زمانِ فستيوال از آغاز تا پايانِ مردادماه است. يعنى چهار هفته. احمد قرار است جمعه‌ىِ اين هفته بيايد به مشهد و يك هفته‌اي بماند و دوباره برگردد تهران. بنابراين بازگشتِ احمد هم‌زمان مى‌شود با آغازِ فستيوال و اين يعنى مساعد بودنِ همه‌ىِ شرايط براىِ شركتِ من در فستيوال. از همين رو به احمد زنگ زدم تا فكري برايم بردارد. گفت كه فعلا برنامه‌ىِ سخنرانى‌ها را برايش بفرستم تا ببيند كه چه مى‌تواند بكند. اگر بتوانم هفته‌ىِ بعد به هم‌راهِ احمد برگردم تهران به هفته‌ىِ نخستِ فستيوال خواهم رسيد و دستِ‌كم خواهم توانست پاىِ سخنرانىِ سروش و احمدى و حنايىِ كاشانى حاضر شوم. يعنى مى‌شود؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109391805123187069?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109391805123187069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109391805123187069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_11.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109391792387588691</id><published>2004-07-08T18:33:00.000+04:30</published><updated>2004-09-18T13:53:35.333+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سيزده&lt;br /&gt;پنج‌شنبه، هجدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;امروز اتاق‌ام را جمع‌وجور مى‌كردم. مى‌خواستم با همه‌ىِ نوستالوژن(اين واژه را از خودم ساخته ام؛ لابد معنى‌اش مى‌شود: &lt;em&gt;آن‌چه كه سببِ نوستالژى مى‌شود&lt;/em&gt;!)ها بدرود كنم. همين كار را هم كردم؛ جز با آرشيوِ «تريبون» و «كوبه». البته تمامىِ يادداشت‌هاىِ چاپ شده و نشده را دور ريختم و تنها صفحه‌هاىِ مادر و يك نسخه از تمامىِ شماره‌ها و نيز يادداشت‌هاىِ مينور، كه از اين پس &lt;em&gt;كهاد&lt;/em&gt; خواهم‌اش ناميد، را براىِ آينده به كناري نهادم. دست‌نوشته‌هاىِ كهاد را از اين رو نگه داشتم كه چهل/پنجاه سالِ ديگر، روزگاري كه كهاد را همه مى‌شناسندش، چيزهاىِ به‌دردبخوري خواهند شد!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109391792387588691?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109391792387588691'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109391792387588691'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_08.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109375041633646074</id><published>2004-07-07T10:58:00.001+04:30</published><updated>2004-09-18T13:55:37.536+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;دوازده&lt;br /&gt;چهارشنبه، هفدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ديشب به سرم زد كه، اگر رتبه‌ام اجازه داد، شيمىِ شريف را هم انتخاب كنم. راست‌اش بوىِ پول بود كه وسوسه‌ام كرد! هرچند كه هدفِ من از تحصيلِ در دانشگاه، از همان ابتدا، جز از براىِ پول نبود. اين را ديرتر توضيح خواهم داد. مادرم مى‌گفت كه يكي، از نمى‌دانم چه‌كاره‌هاىِ فلانى، در دانشگاه شيمى خوانده و با مدركِ كارشناسى رفته است به ماه‌شهر براىِ كار در يكي از شركت‌هاىِ وابسته به شركتِ نفت و از همان ابتدا ماهيانه يك و نيم ميليون تومان درآمد دارد و اين‌كه به هركدام از كاركنانِ شركت، در همان‌جا، يك خانه‌ىِ شخصى هم داده اند و هركدام ماهي يك بليطِ رفت‌و‌برگشتِ هواپيما به ولايتِ خود سهم دارند و چه و چه (از خود پرسيدم كه يك‌وقت […] نمى‌دهند آن‌جا!). و اين‌همه تنها به خاطرِ اقليمِ توان‌فرساىِ آن نواحى ست. من هم گفتم كه حكماً برنامه‌ىِ كارىِشان، به جاىِ روزي هشت ساعت، روزي هجده ساعت است؛ چه، اگر جز اين بود، آن‌چنان درآمدي هم نداشت. به هر رو، از آن‌جا كه هيچ‌كدام از چه‌گونگىِ كارِ در آن‌جا باخبر نبوديم، بنا بر اين شد كه از يك اين‌كاره بپرسيم. هر چه بود، تهِ دلِ من خالى شد. تا پيش از اين خيلى به نتيجه‌‌ىِ آزمون نمى‌انديشيدم؛ چون مى‌دانستم كه دارو قبول نخواهم شد و من هم جز دارو انتخابي نداشتم. اما اكنون گرفتار گشته ام. نمى‌دانم كه آيا با رتبه‌ىِ هزار و پانصد ششصد مى‌توان در يكي از شيمى‌هاىِ تهران پذيرفته شد يا نه و نيز اين‌كه اصلاً مى‌توانم به همان رتبه‌ىِ هزار و پانصد اميدوار باشم؟ تازه اين كافى نيست. احمد را هم بايد مجاب‌اش كنم. شايد هم او مجاب‌ام كرد!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;همين الآن جاويدِ راسخى زنگ زد و گفت كه درصدهايم را براىِ پشتيبان‌اش در كانون، يعنى بهشتى، خوانده و او هم رتبه‌ام را زيرِ هزار پيش‌بينى كرده است. كارِ اين بابا پيش‌بينىِ رتبه از روىِ درصدها ست و، آن‌طور كه جاويد مى‌گويد، مى‌توان تا هشتاد درصد روىِ حرف‌اش حساب كرد. رتبه‌ىِ خودِ جاويد را بينِ ده تا سى برآورد كرده است كه من هم همين احتمال را مى‌دادم. جاويد مى‌گفت كه امير صابرى، تنها المپيادىِ كلاسِ ما كه تا چندي ديگر براىِ المپيادِ شيمى به آلمان خواهد رفت، گفته است كه با رتبه‌ىِ دو هزار و پانصد هم مى‌توان شيمىِ شريف قبول شد. اگر همه‌ىِ اين حرف‌ها درست باشد، تا اين‌جا مى‌توان به شيمى اميد بست؛ اما هنوز در موردِ دارو نمى‌توان چيزي گفت. به هر رو بايد صبر كرد. چاره‌اي هم جز اين نيست. تا اوايلِ نيمه‌ىِ دومِ مرداد‌ماه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109375041633646074?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109375041633646074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109375041633646074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_07.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109375007235562427</id><published>2004-07-06T11:43:00.000+04:30</published><updated>2004-10-05T19:00:48.443+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;يازده&lt;br /&gt;سه‌شنبه، شانزدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;«تئورىِ بنيادىِ موسيقى» را مى‌خوانم. وه كه چه‌قدر زبانِ موسيقى دل‌ربا و دوست‌داشتنى ست! آن نشانه‌هاىِ جادويى كه هيچ ازشان نمى‌فهميدم اندك‌اندك معنا مى‌يابند. به‌خلافِ پندارِ ديرينه‌ام، اكنون آموخته ام كه نت‌هاىِ موسيقى، نه زير و بمى (نواك) كه، كششِ زمانى (ديرند) را مىنمايانند. يعنى خواهد رسيد روزي كه شرزوهاىِ شوپن از سرانگشتانِ من بسودنى باشد؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109375007235562427?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109375007235562427'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109375007235562427'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_06.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109374993950684097</id><published>2004-07-03T07:54:00.000+04:30</published><updated>2004-09-18T13:58:32.016+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;ده&lt;br /&gt;شنبه، سيزدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;اين ياسپرس هم عجب مارمولكي ست ها! البته اگر بابك احمدى محق باشد. نوشته است كه، به باورِ او، آن‌چه كه ياسپرس در «زندگى‌نامه‌ىِ فلسفىِ من» از خاطراتِ خود با هايدگر آورده است، يك‌سر، به جز از دروغ‌پردازى‌هايي ناشيانه نيست. دو دليل هم مى‌آورد: يك، اين‌كه ياسپرس گفته‌هايي را به هايدگر نسبت مى‌دهد كه چندان ابلهانه اند كه نمى‌توان پذيرفت از زبانِ فيلسوفِ دانايي چون او خارج شده باشند؛ آن هم در پيش‌گاهِ فيلسوفِ بزرگِ ديگري هم‌چون خودِ ياسپرس. يكي از آن جملاتِ ابلهانه، كه روزگاري هم سروش براىِ تخريبِ چهره‌ىِ هايدگر از آن سود جسته بود، پاسخي ست كه هايدگر در جوابِ اين پرسشِ ياسپرس مى‌دهد: &lt;em&gt;مردِ بى‌فرهنگي مثلِ هيتلر چه‌گونه مى‌خواهد آلمان را اداره كند؟&lt;/em&gt; هايدگر پاسخ مى‌دهد: &lt;em&gt;فرهنگ و تربيت مهم نيست، به دست‌هاىِ جذاب‌اش نگاه كنيد.&lt;/em&gt; و دو، ياسپرس آن بخش از زندگى‌نامه‌ىِ خود را كه پاىِ هايدگر هم در آن به ميان مى‌آيد پس از مرگِ هايدگر به چاپ رسانده است. اصلا به من چه؟!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109374993950684097?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109374993950684097'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109374993950684097'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post_03.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109374984820351701</id><published>2004-07-01T21:52:00.000+04:30</published><updated>2004-09-18T13:59:45.800+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;نه&lt;br /&gt;پنج‌شنبه، يازدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;خب؛ اين هم از اين كنكورِ لعنتى. سرانجام تمام شد. شايد قبول شوم، شايد هم نه. رتبه‌ام، هرچه باشد، لبه‌هاىِ مرز خواهد بود. مرز قبول شدن و نشدن. به اين فكر مى‌كنم كه چندان هم براىِ من تفاوتي نمى‌كند قبول بشوم يا نه. اگر هم قبول نشوم، در عوض، يك سالي از درس و مدرسه و نمره و مانندِ آن آسوده خواهم بود. پس همان بهتر كه قبول نشوم!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109374984820351701?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109374984820351701'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109374984820351701'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/07/blog-post.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109374972424440387</id><published>2004-06-25T23:16:00.000+04:30</published><updated>2004-09-20T06:21:25.123+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;هشت&lt;br /&gt;جمعه، پنجمِ تيرماهِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;جمعه‌شب است اكنون. پنج‌شنبه‌ىِ همين هفته، كه مى‌آيد، از كنكور آسوده خواهم شد. يعنى يك روز پيش‌تر از مينور و ماژور. ديگر مهم نيست چه مى‌شود. به هر رو من بيهوده نخواهم ماند. بيهوده نمى‌نشينم. اما اين هرگز به معنىِ اميد نيست.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109374972424440387?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109374972424440387'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109374972424440387'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/06/blog-post_25.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109374960432306604</id><published>2004-06-13T23:48:00.000+04:30</published><updated>2004-09-20T06:23:12.663+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;هفت&lt;br /&gt;يك‌شنبه، بيست و چهارمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;چه خواهد شد؟&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109374960432306604?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109374960432306604'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109374960432306604'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/06/blog-post_13.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109374949461763997</id><published>2004-06-07T11:46:00.000+04:30</published><updated>2004-09-20T06:26:32.046+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;شش&lt;br /&gt;دوشنبه، هجدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;كم‌كم دارد طاقت‌ام طاق مى‌شود. هنگامه‌ىِ عجيبي شده است. ثانيه‌ها كند شده اند؛ اما روزها از پسِ يك‌دگر سر مى‌رسند، بى هيچ درنگي. تا كنكور، بيست و دو روزِ ديگر مانده.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109374949461763997?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109374949461763997'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109374949461763997'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/06/blog-post_07.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109374939338742902</id><published>2004-06-04T22:43:00.000+04:30</published><updated>2004-09-20T06:29:19.323+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;پنج&lt;br /&gt;جمعه، پانزدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;داريوشِ آشورى در نوشته‌هايش، از تأليف و ترجمه، واژه‌ىِ «است» را با چهار فرمِ گونه‌گون مى‌آورد:&lt;br /&gt;يكم «است»، جدا و با فاصله از واژه‌ىِ پيشين: &lt;em&gt;آن است&lt;/em&gt;؛&lt;br /&gt;دوم «ست»، چسبيده به واژه‌ىِ پيشين: &lt;em&gt;آنست&lt;/em&gt;؛&lt;br /&gt;سوم «ست»، جدا اما بدونِ فاصله از واژه‌ىِ پيشين (نيم‌فاصله): &lt;em&gt;چى‌ست&lt;/em&gt;؛&lt;br /&gt;و سرانجام چهارم «ست»، جدا و با فاصله از واژه‌ىِ پيشين (فاصله‌ىِ كامل): &lt;em&gt;چى ست&lt;/em&gt;.&lt;br /&gt;و من، كه در زبان‌نگاره‌ىِ فارسي به جز از مواردي خُرد پيروِ پيش‌نهاده‌هاىِ آشورى ام، هرچه كوشيدم، نتوانستم از سيستمي كه او براىِ گزينش‌اش از ميانِ فرم‌هاىِ گوناگونِ «است» در جمله به كار مى‌بندد، پرده بردارم. اينك، به بركتِ وبلاگي كه پرداخته است ( كه ازاين بابت بايد از مهدىِ جامى و داريوشِ محمدپور نيز سپاس‌گزار بود) مى‌توان پرسش‌هايي اين‌چنين را با خودِ او در ميان نهاد. پس چنين كردم.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109374939338742902?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109374939338742902'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109374939338742902'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/06/blog-post_04.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109367278797797596</id><published>2004-06-01T21:21:00.000+04:30</published><updated>2004-09-20T06:30:44.360+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;چهار&lt;br /&gt;سه‌شنبه، دوازدهمِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;روز و شب درگير ام. درگيرِ اين كنكور كه جان‌ام به لب رسانده است. زودتر به‌سر رسدا!&lt;br /&gt;خيلى دير شروع كرده ام. خيلى. مومنتوگرافى را مى‌گويم. آن‌قدر دير كه مى‌بايست جوركشىِ توان‌كشي را به جان بخرم. بايد جورِ روزهايي را بكشم كه مى‌بايست نوشته مى‌شدند و نشده اند. امروز يادِ آن روزها برايم زنده شد. از رفت و آمدهاىِ ـ شايد بيهوده اما، به شدتي انكارناپذير، خاطره‌انگيز ـ براىِ «تريبون» و پس از آن هم «كوبه». گلاويزشدنِ‌مان با خالق‌زاده و غياثى از همان شماره‌ىِ يكم ـ آخرش هم نفهميدم كه نامِ بزرگِ اين بزرگ‌مرد قياسى ست يا غياثى! مردِ خوب و دوست‌داشتنى‌اي بود. همه‌چيز زود گذشت. بايد از روزي بنويسم كه نخستين بار در محضرِ پيرِ ساليان حاضر شدم؛ هم‌راهِ احمد. اين آخرى از آن لحظه‌هايي بود كه در ستيغِ جوگيرشدگى بال و پر مى‌زدم! بايد بنويسم از پيش‌نهادي كه به بهاء‌الدينِ خرمشاهى دادم و تب‌و‌تابي كه، هم‌راه با سياوش، تا رسيدنِ پاسخ‌اش در جان داشتم. واى! يادِ آن‌شب افتادم! شبي را مى‌گويم كه حسينِ عليزاده، تنها، با سلانه‌اش مى‌نواخت. و چه بسيار روزهايي كه ذهنِ به‌غايت فراموش‌كارِ من فراموشِ‌شان كرده است. اى دريغ!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109367278797797596?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109367278797797596'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109367278797797596'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/06/blog-post.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109367260499453444</id><published>2004-05-22T23:43:00.000+04:30</published><updated>2004-09-20T06:33:50.470+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سه&lt;br /&gt;شنبه، دومِ خردادماهِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ديشب، يعنى بامدادانِ امروز، سرانجام، «بوفِ كور»ِ هدايت را خواندم. تا نزديكى‌هاىِ دو و نيمِ صبح طول كشيد. چندي بود كه مورمورم مى‌شد بخوانم‌اش. به خودم قول دادم كه آخرين كتابِ قبل از كنكور باشد كه مى‌‌خوانم. قرار است با خودم روراست باشم. پس بايد راست‌اش را بگويم: هيچ از اين داستان خوش‌ام نيامد. دستِ‌كم در خوانشِ نخستين چيزي دست‌گيرم نشد. نمى‌دانم اين ماژور با كجاىِ اين داستان كِيف مى‌بَرَد!&lt;br /&gt;عصرى، بارِ ديگر، «درختِ گلابى» را ديدم... من از زندگى چه مى‌خواهم؟ زندگى، براىِ من، چه چيزِ خواستنى دارد؟ شايد تنها باغِ دماوند. &lt;em&gt;تنها&lt;/em&gt; باغِ دماوند.&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109367260499453444?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109367260499453444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109367260499453444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/05/blog-post_22.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109367237775426995</id><published>2004-05-19T22:18:00.000+04:30</published><updated>2004-12-29T12:32:35.813+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;دو&lt;br /&gt;چهارشنبه، سى‌امِ همان.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;نمى‌خواستم امروز را بنويسم. مى‌بايست كم‌تر بنويسم، تا همين چهل و چهار روز، اما...&lt;br /&gt;رفته بودم انتشاراتِ امام تا چاپِ رسمى و سانسورنشده‌ىِ «بوفِ كور» را بخرم كه ياسر را ديدم. ياسر خودش ماجرايي دارد كه بايد روزي بنويسم‌اش. گرمِ گفت‌وگو با رجب‌زاده‌ىِ پير بود. از لابه‌لاىِ سخنانِ‌شان نامِ مطهرى به گوش مى‌رسيد. و كتاب‌اش، «حجاب». نفهميدم كه بحث بر سرِ چى‌ست. من خودم را از ياسر مخفى مى‌كردم، نمى‌دانم چرا. با اين‌كه دل‌ام مى‌خواست گپ بزنيم، اما خودم را نشان نمى‌دادم. چه احمق ام من!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;بعدازظهرى رضا را اندرز مى‌دادم تا نكند كه يك‌وقت برود و زن بستاند. هه‌هه! حالى‌اش كردم كه چه‌قدر زياد مى‌فهمم. برايش گفتم كه سرِ بى‌درد كه آخر دنبالِ شريكِ زندگى نمى‌گردد. گفت‌ام كه &lt;em&gt;مگر خر ام&lt;/em&gt;؛ يعنى اين‌كه خودش مى‌داند زن ستاندن حماقت است و لازم نيست كه من گوش‌زد كنم. دل‌اش اما، شايد، چيزِ ديگر مى‌گفت. مى‌دانم كه او هم زن خواهد گرفت و بچه خواهد آورد و مى‌دانم كه دستِ‌آخر همه‌شان را با هم طلاق خواهد داد! بى‌چاره رضا. برايش گفتم كه چه خوش‌بخت ام. چون نه فرزند ارشد ام، كه كسي آرزوىِ زن دادن و ديدنِ بچه‌ام را داشته باشد؛ نه تك پسر ام، تا با زن نگرفتنِ من كسي ترسِ نابودىِ رگ‌و‌پى‌اش به جان افتد؛ نه تنها درس‌خوانده‌ىِ فاميل، تا مايه‌ىِ مباهاتِ خويشان باشم و پزم را وقت‌و‌بى‌وقت به باكرگانِ درو‌همسايه دهند؛ و نه حتا آخرين فرزندِ دل‌بندِ... چه بهتر!&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109367237775426995?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109367237775426995'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109367237775426995'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/05/blog-post_19.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8012375.post-109358375483433537</id><published>2004-05-18T09:44:00.001+04:30</published><updated>2004-09-20T06:45:07.160+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;يك&lt;br /&gt;سه‌شنبه، بيست و نهمِ ارديبهشت‌ماهِ هشتاد و سه.&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;ديشب نمى‌شد نوشت. باور كن! خسته بودم. خسته‌ىِ خسته. خستگىِ دوازده سال پشتِ ميز نشستن، روىِ كول‌ام بود. دوازده سالِ بيهوده. سال‌هايي كه مى‌شد از بهترين روزهاىِ زندگىِ من باشند. با مينور، براىِ نزديكى‌هاىِ غروب، قرارِ كوه گذاشتم. او هم خسته بود. شايد حتا بيش‌تر از من. از آرزوهايمان گفتيم. از گاوخونى. هه‌هه! باقى‌اش را هم كه خودت بهتر مى‌دانى. بگذريم. به خانه كه بازگشتم مهمان داشتيم؛ مهم نيست كه كى. اين شد كه شب گذشت. ناچار شدم از امروز آغاز كنم. معنى‌اش را هم خودم خوب مى‌دانم. يعنى تنبلى از همين روزِ نخست؛ بهانه. ولى شايد هم اين‌سان بهتر باشد: هر روز را فردا صبح‌اش بنويسم. هان؟ نمى‌دانم. مهم نيست. اين‌اش اصلا مهم نيست. تنها بايد نوشت؛ همين. تا همين حالايش هم خيلى دير شده. بايد بنويسم.&lt;br /&gt;محمودِ شايان: &lt;em&gt;هر روز واسه‌ات نامه مىنويسم. هر روز؛ هرشب. بهت قول مىدم.&lt;/em&gt; هيچ‌زمان فراموش‌اش نخواهم كرد. &lt;em&gt;لااقل تا زماني كه زنده هستم.&lt;/em&gt; ديشب «درختِ گلابى»ِ گلىِ ترقى را مى‌خواندم. مى‌خواستم بدانم مهرجويى چه‌قدر در داستان دست برده است: بسيار اندك و با اين حال چه‌قدر به‌جا. بى‌خودى حرف نمى‌زنم. دستِ‌كم با خودم راست ام. تأثيرگذارترين صحنه‌ها از مهرجويى ست. و البته تأثيرِ ديگر صحنه‌ها هم، كه نوشته‌ىِ او نيست، از او ست. دست‌اش درد نكند؛ چه فيلمي ساخته است! بايد به گستاخىِ تمام بگويم كه «درختِ گلابى» بهترين فيلمي ست كه سينماىِ ايران، تا به امروز، به خود ديده است. فيلمي كه بيشينه‌شمارِ نماهايش &lt;em&gt;گزيده‌نما&lt;/em&gt; ست (چه خوب كه كسي اين‌ها را نمى‌خواند. مى‌نويسم، هرچه دل‌ام بخواهد!). اين عربده را به خودم وام‌دار بودم. از منتقدانِ احمقِ سينماىِ ايران حرص‌ام مى‌گيرد. شايد تقصيرِ آن‌ها نباشد. شايد «درختِ گلابى» هم از آن فيلم‌هاىِ نابه‌هنگام باشد؛ آخر تنها من و مينور ايم كه نابه‌هنگام را به‌هنگام درك مى‌كنيم! دو شبِ پيش، دوم‌بار بود كه تماشايش مى‌كردم. شب‌اش هم دوباره با مهدى. يعنى سه بار. همين شد كه...&lt;br /&gt;راستى! چند روزي ست كه خانه تنها ام. همگى رفته اند سفر. چه خوب است. تنهايى بيش‌تر هوايى‌ام مى‌كند. بايد درس بخوانم. فقط چهل و چهار روزِ ديگر، تا كنكور. بعد همه‌چيز تمام مى‌شود. يا، نگويم تمام، ديگرگون مى‌شود. شايد هم نشود. گفتم تا بدانى ناچار ام كم‌تر بنويسم. فعلا، تا همين چهل و چهار روزِ لعنتى.&lt;br /&gt;از آن‌چه‌كه امروز نوشته ام هيچ خوش‌ام نمى‌آيد. اما بهتر خواهد شد. مى‌دانم. &lt;em&gt;اين را من، هم‌چون تبي كه خون به رگ‌ام خشك مى‌كند، احساس مى‌كنم.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8012375-109358375483433537?l=momentograph.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109358375483433537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8012375/posts/default/109358375483433537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://momentograph.blogspot.com/2004/05/blog-post.html' title=''/><author><name>مُراد</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02514458572117947693</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry></feed>
